داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٨
بود و به دستور پیغمبر آنجا را قبرستان قرار داده بودند ، رفت و در کناری ایستاد . عایشه نیز آهسته از پشت سر پیغمبر رفت و خود را در گوشهای پنهان کرد . دید پیغمبر سه بار دستها را به سوی آسمان بلند کرد ، بعد راه خود را به طرفی کج کرد . عایشه نیز به همان طرف رفت - پیغمبر راه رفتن خود را تند کرد . عایشه نیز تند کرد . پیغمبر به حال دویدن در آمد . عایشه نیز پشت سرش دوید . بعد پیغمبر به طرف خانه راه افتاد . عایشه ، مثل برق ، قبل از پیغمبر خود را به خانه رساند و به بستر رفت . وقتی که پیغمبر وارد شد ، نفس تند عایشه را شنید ، فرمود : " عایشه ! چرا مانند اسبی که تند دویده باشد نفس نفس میزنی ؟ - " چیزی نیست یا رسول الله " . - " بگو اگر نگویی خداوند مرا بی خبر نخواهد گذاشت " . - " پدر و مادرم قربانت ، وقتی که تو بیرون رفتی من هنوز بیدار بودم ، خواستم بفهمم تو این وقت شب کجا میروی ؟ دنبال سرت بیرون