داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٩
و ابوذر نیز از پشت سرش ، خوشبختانه با خطری مواجه نشدند . علی ابوذر را به خانه پیغمبر رساند . ابوذر سرگرم مطالعه در احوال و اطوار پیغمبر شد ، و مرتب آیات قرآن را گوش میکرد . به جلسه دوم نکشید که با میل و اشتیاق اسلام اختیار کرد ، و با رسول خدا پیمان بست تا زنده است در راه خدا از هیچ ملامتی پروا نداشته باشد ، و سخن حق را و لو در ذائقه ها تلخ آید بگوید . رسول خدا به او فرمود : " اکنون به میان قوم خود برگرد و آنها را به اسلام دعوت کن ، تا دستور ثانوی من به تو برسد " . ابوذر گفت : " بسیار خوب . اما به خدا قسم پیش از اینکه از این شهر بیرون بروم ، در میان این مردم خواهم رفت و با آواز بلند به نفع اسلام شعار خواهم داد . هر چه باداباد " . ابوذر بیرون آمد و خود را به قلب مکه ، یعنی مسجد الحرام رساند . و در مجمع قریش فریاد بر آورد :