داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٧
جوان پیدا شد ، جلو آمد و با احترام به ابوذر گفت : - " آیا وقت آن نرسیده است که تو به منزل خودت بیایی و شب را در آنجا به سر ببری ؟ " . این را گفت و ابوذر را با خود به منزل برد . ابوذر شب را مهمان آن جوان بود ، ولی باز هم از اینکه راز خود را با جوان به میان بگذارد خودداری کرد . جوان نیز از او چیزی نپرسید . صبح زود ابوذر ، خداحافظی کرد و به دنبال مقصد خود به مسجد الحرام آمد . آن روز نیز شب شد و ابوذر نتوانست از سخنان پراکنده مردم چیزی بفهمد . همینکه پاسی از شب گذشت ، باز همان جوان آمد و ابوذر را با خود به خانه برد ، اما این نوبت جوان سکوت را شکست . - " آیا ممکن است به من بگویی برای چه کاری به این شهر آمدهای ؟ " - " اگر با من شرط کنی که مرا کمک کنی به تو میگویم " . - " عهد میکنم که کمک خود را از تو دریغ نکنم " . - " حقیقت این است ، مدتها است در میان