داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٨
و محافل آنها شرکت میکرد . اما در همان حال ، قریش لحظهای از آزار و شکنجه سایر مسلمانان فرو گذار نمیکردند . این جریان بر عثمان - که هرگز راحت خود و رنج یاران را نمیتوانست ببیند - سخت گران میآمد . روزی با خود اندیشید این مروت نیست من در پناه یک نفر مشرک آسوده باشم ، و برادران همفکر و هم عقیدهام در زیر شکنجه و آزار باشند . از این رو نزد ولید بن مغیره آمد و گفت : " من از تو متشکرم ، تو به من پناه دادی و از من حمایت کردی ، ولی از امروز میخواهم از جوار تو خارج شوم و به یاران خود ملحق شوم . بگذار هر چه بر سر آنها میآید بر سر من نیز بیاید " . - " برادرزاده جان ، شاید به تو خوش نگذشته و پناه من نتوانسته تو را محفوظ نگاه دارد " . - " چرا ، من از این جهت ناراضی نیستم ، من میخواهم بعد از این ، جز در " پناه خدا " زندگی نکنم " . - " حالا که این چنین تصمیم گرفتهای ،