حکمت نامه كودک - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٦٧
٢٧٨.امام على عليه السلام : كم خورى ، مانع بسيارى از بيمارى هاى جسم مى شود .
٢٧٩.امام على عليه السلام : هر كس در دل خود ، درخت علاقه به انواع غذاها را بكارد ، ميوه گونه هاى ناتن درستى را مى چيند .
٢٨٠.امام على عليه السلام : چه بسا خوردنى كه مانع خوردن ها مى شود !
ط ـ حكمت هاى اخلاقى
٢٨١.معانى الأخبار ـ به نقل از شريح بن هانى ـ : امير المؤمنان ، از پسرش حسن بن على پرسيد : «فرزندم عقل چيست ؟» . گفت : نگهدارى آنچه در قلبت به وديعه گذاشته اى. فرمود : «دورانديشى چيست ؟» . گفت : اين كه منتظر فرصت باشى و آن جا كه امكان يافتى ، بشتابى . فرمود : «بزرگى چيست ؟» گفت : تحمّل كردن خسارت ها و بنيان گذارى كرامت ها . فرمود : «سخاوت چيست ؟» . گفت : پاسخ دادن به درخواست كننده و بخشيدن آنچه به دست آمده است . فرمود : «بخل چيست ؟» . گفت : اين كه [مصرف ]اندك را اسراف، و انفاق را از بين رفتن بدانى . فرمود : «نرمى وملاطفت چيست ؟» . گفت : اندك خواستن و از ناچيز ؛ باز داشتن . فرمود : «تكلّف چيست ؟» . گفت : اتّكا به كسى كه ايمنت نكند و نظر داشتن به آنچه فايده اى برايت ندارد . فرمود : «جهل چيست ؟» . گفت : شتاب ورزيدن بر كارى ، پيش از فراهم آمدن امكان آن ، و خوددارى از پاسخ دادن . بهترين ياور ، سكوت در بسيارى موارد است ، هر چند سخنور باشى . آن گاه ، امام ـ كه درودهاى خدا بر او باد ـ رو به حسين ، فرزندش نمود و به او فرمود : «فرزندم! آقايى چيست ؟» . گفت : سازگارى با خاندان و به عهده گرفتن خسارت . فرمود : «بى نيازى چيست ؟» . گفت : كمىِ آرزوها و رضايت به آنچه تو را بسنده است . فرمود : «نيازمندى چيست ؟» . گفت : آزمندى و شدّت نااميدى . فرمود : «پستى چيست ؟» . گفت : به فكر خود بودن و ناموس فروشى كردن . فرمود : «حماقت چيست ؟» . گفت : دشمنى با فرمان رواى خود و كسى كه بر زيان و سود رساندن به تو ، توانمند است . سپس ، رو به حارثِ احول كرد و فرمود : «اى حارث! اين حكمت ها را به فرزندانتان بياموزيد ؛ چرا كه مايه فزونىِ خِرد و دورانديشى و انديشه است . [١]
[١] ١ . اين حكمت هاى اخلاقى ، توسط شاعر گران قدر آقاى غلامرضا سازگار ، اين چنين به نظم كشيده شده است : { اين سؤال از منطق مولا على استگفت : فرزندم ، حسن جان! عقل چيست؟ } { گفت: دل را آنچه بسپردى به اوهر چه پيش آيد ، نگه دارش نِكو } { باز پرسيد آن امام دادگردور انديشى ، چه باشد ، اى پسر؟ } { گفت : چون فرصت ، تو را آمد به دستزود كن اقدام در كارى كه هست } { باز پرسيد آن امام ممتَحَنكه : بزرگى چيست ، اى فرزند من؟ } { گفت : چون بار ضرر بردن به دوشدر مكارم ، هر چه بتوانى ، بكوش } { باز پرسيد آن امامِ عالمينكه چه مى باشد گذشت ، اى نور عين؟ } { گفت سائل را جواب اندر نيازو آن كه از راه آمده ، بخشيش باز } { باز پرسيدش كه : اى نور بصراى حسن جان! چيست تنگىِ نظر؟ } { گفت: اسراف است در كم داشتنبذل مالت را تلف پنداشتن } { باز ، لب بگشود آن فخر بشرگفت : رقّت چيست ، اى نور بصر؟ } { گفت : كم را جستجو در هر چه هستدست از ناچيز شستن ، رقّت است } { باز پرسيد آن ولىّ ذوالمَنَنكه : تكلّف چيست ، اى فرزند من؟ } { گفت: آنچه نيست در آن ، ايمنىچنگ بيهوده به دامانش زنى } { يا كنى در كار بيهوده ، قياموقت خود را بى جهت سازى تمام } { باز ، آن يكتا ولىّ ذوالمَنَنگفت : نادانى چه باشد ، يا حسن! } { گفت : پيشى جستن از هر فرصت استكه براى تو فراهم نامده است } { باز ، خود دارى ت باشد از جوابگرچه انسان را سكوت آيد ثواب } { حرف بى جا ، باشد انسان را قبيحگرچه باشد در سخن گفتن ، فصيح } { باز ، آن فرمان رواى عالمينكرد رو را سوى فرزندش حسين } { بر زبان بودش سؤال ديگرىگفت : فرزندم! چه باشد سَروَرى؟ } { گفت : نيكى كردن با خاندانبردن بارِ زيان ديگران } { باز پرسيد : اى شرف را از تو زيستگو توانگر بودن انسان به چيست؟ } { گفت پاسخ : آرزو كم كردن استدلخوشى بر آنچه در دستِ توهست } { گفت : نادارى چه باشد ، اى پسر؟گفت : نوميدى ، طمع باشد دگر } { گفت : پستى چيست ، اى نور دو عين!داد نيكو پاسخِ او را حسين } { گفت : پستى باشد اين كه خودپرستمى دهد ناموس خود ، آسان ز دست } { باز پرسيد آن امام عالمينكه : حماقت چيست ، اى نور دو عين؟ } { گفت :دشمن با اميرِ خود شدنخصم با خصم شريرِ خود شدن } { آن چنان خصمى كه دارد در جهانهم به سود و هم زيان تو توان } { پس چنين فرمود مولانا علىآن كه دل شد از كلامش مُنجلى } { كاين سخن ها هست حكمت پيشْ پيشخود بياموزيد بر اولاد خويش } { هر كه زين حكمت ، فروغى مى بَرَدمى شود او را فزون ، عقل و خِرد }