حکمت نامه كودک - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٦٣
٣٩٨.سنن النسائى ـ به نقل از عبد اللّه بن شداد ، از هنگام يكى از دو نماز [مغرب و] عشا ، پيامبر خدا به سوى ما بيرون آمد ، در حالى كه حسن يا حسين عليهماالسلامرا حمل مى كرد . پيامبر خدا ، آمد و او را زمين گذاشت . سپس ، تكبير نماز را گفته و نماز را شروع نمود . در ميان نماز ، سجده اى طولانى كرد . پدرم گفت : سرم را برداشتم ، كودك را بر پشت پيامبر خدا ديدم ، در حالى كه ايشان در سجده بود . پس به سجده بازگشتم . وقتى پيامبر خدا ، نماز را به پايان بُرد ، مردم گفتند : اى پيامبر خدا! در ميان نمازت سجده اى طولانى داشتى ، به گونه اى كه گمان كرديم اتّفاقى افتاده و يا به شما وحى شده است . فرمود: «هيچ كدام نبود ؛ ليكن پسرم بر دوش من سوار شد و خوش نداشتم كه او را به شتاب ، پايين آورم، تا اين كه نيازش را ارضا كند .
٣٩٩.المناقب ، ابن شهرآشوب ـ به نقل از ليث بن سعد ـ روزى پيامبر صلى الله عليه و آله با گروهى نماز مى خواند و حسين عليه السلام كه خردسال بود ، در كنار ايشان قرار داشت . هرگاه پيامبر خدا به سجده مى رفت ، حسين عليه السلاممى آمد و بر دوش ايشان ، سوار مى شد . سپس ، پاهايش را تكان مى داد و مى گفت : هِىْ ، هِىْ! وقتى پيامبر خدا مى خواست سر بردارد ، او را مى گرفت و كنار خود مى گذاشت . وقتى [دوباره ]سجده مى رفت ، بر پشت پيامبر صلى الله عليه و آلهبرمى گشت و مى گفت : هِىْ ، هِىْ! اين كار را همچنان ادامه داد تا اين كه پيامبر خدا ، از نماز فارغ شد . در اين هنگام ، يك نفر يهودى گفت : اى محمّد! شما با فرزندان خود به گونه اى عمل مى كنيد كه ما نمى كنيم . پيامبر صلى الله عليه و آلهفرمود : «بدان ، اگر به خدا و پيامبرش ايمان مى آورديد ، حتما با كودكان ، مهربان مى شديد» . گفت : من به خدا و پيامبر او ايمان مى آورم . او مسلمان شد ، چون با همه عظمت مقامش كرامت ايشان را مشاهده كرد .