حکمت نامه كودک - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٥١
٣٨٧.المناقب ، ابن شهرآشوب : على عليه السلام زنى را ديد كه مَشك آبى بر دوش دارد . مشك را از او گرفت و تا خانه اش بُرد . آن گاه از احوالش پرسيد . زن گفت : على بن ابى طالب ، شوهرم را به يكى از مناطق مرزى فرستاد و كشته شد و كودكانى يتيم ، برايم به جاى گذاشت . چيزى ندارم و نياز ، مرا به كلفتى مردم وا داشته است . على عليه السلامبازگشت و آن شب را تا صبح ، مضطرب بود . هنگامى كه صبح شد ، زنبيلى غذا به دوش گرفت. برخى گفتند: بگذار ما به جاى تو بر دوش بكشيم. فرمود : «چه كسى روز قيامت ، گناه مرا بر دوش مى كشد ؟» . سپس به درِ خانه [ى آن زن ]آمد و در را كوبيد . زن گفت : كيستى ؟ فرمود : «بنده اى كه ديروز ، مشك آبت را به دوش كشيد . در را باز كن . غذايى براى كودكان ، با خود دارم» . زن گفت : خدا از تو خشنود باشد و ميان من و على بن ابى طالب ، داورى كند ! سپس على عليه السلامداخل خانه شد و فرمود : «دوست مى دارم ثوابى به دست آورم . تو خمير مى كنى و نان مى پزى، يا كودكان را سرگرم مى كنى تا من ، نان بپزم ؟» . زن گفت : من به پختن نان ، آگاه تر و بر آن ، توانمندترم . تو با كودكان باش و آنان را سرگرم كن ، تا از پختن نان ، فارغ شوم . زن به سوى آردها رفت و آنها را خمير كرد و على عليه السلام به سوى گوشت رفت و آن را پخت و از خرما و گوشت و ديگر خوراكى ها ، لقمه به دهان كودكان مى گذاشت و هرگاه كودكان ، لقمه اى مى خوردند ، به آنها مى فرمود: «فرزندم ! به خاطر آنچه بر تو گذشته است ، على بن ابى طالب را حلال كن» . وقتى زن ، آرد را خمير كرد ، گفت : اى بنده خدا ! تنور را روشن كن . على عليه السلام ، شتابان ، براى روشن كردن تنور ، حركت كرد . وقتى آن را شعله ور ساخت و [حرارت ]به صورتش برخورد كرد ، گفت : «اى على ! بچش . اين است كيفر كسى كه بيوه زنان و يتيمان را [به حال خود] رها سازد» . زنى [ديگر] كه على عليه السلام را مى شناخت ، او را ديد و گفت : واى بر تو ، اى زن ! اين ، امير مؤمنان است . زن ، سراسيمه [به سوى على عليه السلام آمد] و گفت : واى كه شرمنده ات هستم ، اى اميرمؤمنان ! فرمود : «واى كه من ، شرمنده تو هستم ، اى بنده خدا ! از آن رو كه درباره ات كوتاهى كرده ام» .