غرب شناسى(2) سطح(1) - شیرودی، مرتضی - الصفحة ٧٤
در غرب، از رنسانس و به ويژه، از نهضت روشنگرى و انقلاب فرانسه سده هجدهم، نهاد مسيحيت و مذهب، از صحنه سياست و اجتماع كنار نهاده شد. داروين على رغم آن كه منكر خدا نبود با عقايدش مانند «ما فرزندان خدا نيستم، بلكه فرزندان ميمونيم» در ايمان به خدا گسست ايجاد كرد. «١» ماركس، در مقدمه كتاب سرمايهاش اعتقاد به خدا را زير سوال مىبرد. «٢» فرويد استدلال مىكرد كه اعتقاد به خدا به خاطر توهمهاى ذهنى و كودكانه است. انيشتن كه او هم از منكران خدا نبود، ولى با جملاتى مانند: «هر آنچه مىبينى، بپذير». بيش از گذشته، در اعتقاد به خدا، تزلزل پديد آورد. «٣» پيروان جديد وى هم مىگفتند: معرفت به خدا، غير يقينى است، و سرانجام، نيچه قبل از ابتلا به جنون گفت: «خدا مرده است.» البته بودند كسانى كه به خدا اعتقاد داشتند؛ «٤» ولى نه به آن خدايى كه هست، بلكه به آن خدايى كه در باورشان بايد باشد. در اين باره، هوفر در كتاب به خاطر تمام آن چيزيهايى كه مىدانيم، نوشت: يكى از دلايل عدم توسعه تمدنهاى غير غربى، اين بود كه آنها، فاقد خداوند بودند كه به راحتى بتواند به يك مهندس قدرتمند تمام عيار تبديل شود. «٥» اما خداى علم، همه پاسخها و نيازهايى را كه همه انسانها به آن نيازمندند، در اختيار بشر قرار نداد. حكايت علم از مبدأ و غايت انسان، رضايتبخش نيست. به سخن ديگر، علم در پاسخ به اين سؤال كه آغاز خلقت چگونه بوده، احتمال تصادف را مطرح مىكند و در جواب به اين سؤال كه، سرانجام عالم چه خواهد شد، باز هم پاى حادثه و اتفاق را به ميان مىكشد. بدين روى به عقيده واسلاهاول «٦» «ما نيازمند داستانى هستيم كه به ما