غرب شناسى(2) سطح(1)

غرب شناسى(2) سطح(1) - شیرودی، مرتضی - الصفحة ٢٤

اروپاييان دامن زد. در عوض، اسپينوزا (متوفى ١٦٧٧)، كومِنيوس (متوفى ١٦٧١) و پاسكال (متوفى ١٦٦٢) كوشيدند علم و دين را آشتى دهند. «١» بلز پاسكال كوشيد تا با استفاده از دلايل منطقى، ايمان به مسيحيت را تقويت كند و نشان دهد كه دين مسيح، مخالف عقل نيست و البته، بر اين باور بود كه اگر هر چيزى را تابع منطق و عقل كنيم، جايى براى عنصر مابعدالطبيعه نمى‌ماند. با اين وصف، مى‌گفت:
تصديق خداوند، شرطى معقول و يا در واقع، منطقى و عقلى است و اعتقاد به فرض وجود او سودمند است؛ زيرا اگر خدا وجود داشته باشد، همه پيروز مى‌شويم و اگر وجود نداشته باشد، ضررى نمى‌كنيم. «٢» به هر صورت، به اين مسئله بايد توجه نماييم كه جهان طبيعت هيچ گاه نمى‌تواند خدا را به طور كامل عيان كند. به عقيده يوهان كومِنيوس، با وحدت علم و مذهب، بهتر مى‌توان طريق رسيدن به جامعه كامل را عرضه كرد. او در اعتراضى به افكار جدايى طلبانه علم و دين انجمن سلطنتى گفت: اگر اعضاى انجمن، غايتها را وراى علوم طبيعى مد نظر قرار ندهند، چه بسا كارشان چون شهر بابل واژگونه‌اى در آيد كه به جاى آسمان، به سوى زمين بيايد. بنديكت دو اسپينوزا، انديشه‌اى در تركيب خدا، انسان و طبيعت ارائه كرد؛ زيرا به جدايى خداى لايتناهى و جهان مادى باور نداشت. چنين تلاش هايى راه به جايى نبرد و عاقبت، دنيا گرايى اروپايى اين انديشه‌ها را زير پاى خود خرد كرد و شكاف ميان دانش و دين، بيش از گذشته، رو به افزايش رفت. «٣» انقلاب آمريكا و فرانسه‌ بيش‌تر ممالك اروپايى در بيش‌تر سده هجدهم، تحت حكومت پادشاهى مطلقه باقى ماندند و نيز كمتر كسى در سودمندى اين نظامها، ابراز ترديد مى‌كرد. با اين وصف،