غرب شناسى(2) سطح(1) - شیرودی، مرتضی - الصفحة ٣٥
فصل سوم: جنگهاى جهانى مقدمه نيمه اول قرن بيستم، جنگهاى بزرگ، انقلابهاى عظيم، پيمانهاى صلح، بحرانهاى اقتصادى را پشت سر گذاشت كه هر يك از اينها، نشانى از ناتوانى دموكراسى غربى در ساختن جامعه موعود پر از صلح بود. از اين رو، انقلابهاى بزرگى چون، روسيه و چين، در نقطه مقابل، به عرضه طرح مادى ديگر، در اداره جامعه دست زدند.
جنگ جهانى اول در ژوئن ١٩١٤، آرشيدوك فرانسيس فردينالد، ولىعهد اتريش در سارايوو از شهرهاى بوسنى ترور شد. ترور توسط يك جوان هجده ساله اسلاو عضو تشكيلات دست سياه و طرفدار تأسيس يك اسلاو بزرگ صورت گرفت. اين حادثه، آتش جنگ بين اتريش و صربستان را شعله ور كرد، و جهان را به سوى جنگ جهانى اول سوق داد؛ زيرا روسها، صربها، فرانسويها، ايتاليايىها و انگليسىها بر خلاف مجارها، اتريشيها، بلغاريها، عثمانيها و آلمانيها «١» از تأسيس كشور اسلاو بزرگ حمايت مىكردند. با اين حال، جلوگيرى از وقوع جنگ، امكانپذير بود، به آن دليل كه ترورهاى پيشين رهبران اروپايى، معمولًا موجب بروز جنگ نمىشد. بنابراين، مىتوان گفت كه تنها اين ترور و ائتلاف اين و يا آن كشور اروپايى با اتريش يا صربستان، علت العلل جنگ نبود؛ بلكه علل ديگرى،