غرب شناسى(2) سطح(1) - شیرودی، مرتضی - الصفحة ٥١
استعمار جديد جنگ جهانى دوم، برترى اروپا در امور جهانى را از او گرفت. اين مسئله تنها ناشى از ويران شدن اروپا در جنگ و ناتوانى اقتصادى براى ادامه استعمارگرى نبود؛ بلكه ناشى از ادامه نهضتهاى ملى گرايى ضد استعمارى بود كه از جنگ جهانى اول آغاز و در جنگ جهانى دوم و پس از آن، روندى فوق العاده شتابان به خود گرفت. ژاپنىها در طول جنگ جهانى دوم، طومار امپراتورى غرب را در آسيا در هم پيچيدند، و سرانجام بين سالهاى ١٩٤٧ تا ١٩٦٢، عملًا تمام مستعمرات به كسب استقلال نايل آمدند. البته برخى قدرتهاى استعمارى به ميل خود و به ناچار، از كنترل مستعمرات دست برداشتند؛ ولى بعضى ديگر، خاصه فرانسه، با جنگهاى آزادى بخش عقب رانده شدند، به گونهاى كه تلاش نظامى فرانسه براى ماندن اجبارى در هند و چين (لائوس، كامبوج، ويتنام)، الجزاير و ... با شكست مواجه شد. «١» در خاورميانه و شمال آفريقا، ملى گرايى در خاتمه دادن به امپراتوريهاى مستعمراتى، قوت و قدرت فراوانى از خود نشان داد؛ ولى در مورد فلسطين، برد با انگليس بود؛ زيرا آنها حاضر نشدند بدون باقى گذاشتن اسرائيل در مستعمرهنشين فلسطين، از آن خارج شوند. انگليس قبل از اين هم، در تدارك تأسيس يك دولت يهودى در فلسطين بود، به دو دليل:
اول: در ١٩٤٥، خواستار جانشينى قيمومت سازمان ملل متحد بر قيمومت انگليس بر فلسطين گرديد.
دوم: در سال ١٩٤٦، پيشنهاد تقسيم فلسطين به دو ايالت عربى و يهودى را مطرح ساخت. سرانجام، سازمان ملل متحد تحت فشار انگليس و امريكا، به ايجاد دو دولت مستقل عربى و يهودى رأى داد. يك روز پيش از اتمام قيمومت انگليس بر فلسطين، اسرائيل استقلال خود را اعلام كرد و در جنگ ١٩٤٨ حتى به بيش از آنچه سازمان ملل مشخص كرده بود، دست يافت. افزون بر آن، در جنگ ١٩٦٧، بقيه خاك فلسطين را نيز