سرداران صدر اسلام(ج3)

سرداران صدر اسلام(ج3) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٠

نيزه‌اش به هاشم مى‌زد و او را به پيكار تشويق مى‌كرد. او نيز با شيوه خاصى پرچم را تكان مى‌داد و با سرعت پيشروى مى‌كرد. هاشم مرقال از يك سو، و ابوالأعور سلمى در رأس سپاه شام از سوى ديگر به طرف يكديگر پيشروى كردند، و آنچنان نبردى در گرفت كه نظيرش را هيچكس نشنيده بود، وطرفين كشته‌هاى زيادى را متحمل شدند. «١» در دومين روز از جنگ، هاشم در رأس جمعى از سواره نظام كه از آمادگى و آرايش خوبى برخوردار بودند، به سمت سپاه شام حركت كرد. از آنسو، ابولأعور سلمى در رأس سپاه دشمن به هماوردى هاشم برخاست. هر دولشكر در اين روز پيكار سختى را آغاز كردند، سواره بر سواره حمله مى‌برد، و پيادگان در برابر پيادگان رزم مى‌نمودند، و هنگامى از يكديگر جدا شدند كه جنگ سختى را پشت سر گذاشته بودند. «٢» احنف بن قيس كه خود يكى از فرماندهان سپاه على عليه‌السّلام در صفين است مى‌گويد:
«به خدا، من نزديك عمّار ياسر بودم، و ميان من و او مردى از بنى شعيراء قرار داشت. با هم به پيش رفتيم تا به نزد هاشم مرقال رسيديم.
عمار به او گفت: پدر ومادرم فداى تو باد، به دشمن حمله كن، اين را گفت و به گوشه‌اى از جناح راست سپاه دشمن نگريست. هاشم به وى گفت:
اى عمّار، خدا تو را رحمت كند، تو مردى هستى كه جنگ را سبك گرفته‌اى، ولى من بايد با اين پرچم و اين گروه به پيش بتازم، و اميدوارم كه دراين حمله به مراد خود برسم و پيروز شوم و اگر اندكى سبك بگيرم و بى موقع هجوم برم از هلاكت درامان نباشم.»