سرداران صدر اسلام(ج3) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٢
نمايد، و يا لااقل او را از مخالفت نمودن باجنگ باز دارد، از آنجا كه ابوموسى نظر به كج فهمىاى كه داشت نظر موافقى نسبت به اميرمؤمنان عليهالسّلام و حكومت او نشان نمىداد، و در فرصتهاى مناسب سعى در اخلالگرى، و ضربه زدن و سرد كردن مردم از حضور در جبهه و يارى كردن امير مؤمنان عليهالسّلام مىنمود. آن حضرت جهت آگاه نمودن ابوموسى و بسيج نيروهاى كوفه براى نخستين بار هاشم مرقال را بهمراه پيامى به كوفه ارسال داشت. متن پيام آن حضرت از اينقرار است:
«از بنده خدا اميرمؤمنان به عبدالله بن قيس (ابوموسى اشعرى)، اينك هاشم را به سوى شما گسيل داشتم، تا نيروهاى كوفه را بسيج نموده وبه سوى گروهى كه بيعت مرا شكستند و شيعيانم را كشتند و اين فاجعه عظيم را در اسلام پديد آوردند حركت كنند، پس هنگامى كه نماينده من (هاشم) از راه رسيد، فوراً نيروهاى كوفه را به همراه وى اعزام كن، و بدان كه من تو را در مقام استاندارى كوفه معين نكردهام، مگر براى اينكه در حل مشكلات، يكى از يارانم باشى.» چون هاشم وارد كوفه شد، ابوموسى را طلبيد، و از او خواست تا به مضمون نامه عمل كند. ولى او ازاين كار سر باز زد و از پيروى على (ع) سر پيچى كرد و هاشم را تهديد به مرگ و زندان نمود. هاشم پس ازمشاهده موضع منفى ابوموسى، طى نامهاى جريان را به آن حضرت چنين گزارش داد:
«... او امتناع و عصيان كرد، و از علاقه و عشق به تو و حكومت تو بسيار به دور است، من او را فردى بدخواه و كينه توز يافتم، او مرا به زندان و اعدام تهديد كرد.» هنگامى كه نامه هاشم توسط شخصى بنام مَحْل بن خليفه تقديم آن حضرت