سرداران صدر اسلام(ج3) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٢٥
سالى كه من در آن به سن بلوغ رسيدم. جمعى از سران كوفه را درحضور آن حضرت يافتيم كه على (ع) ايشان را ملامت مىكرد و چنين مىگفت:
چه چيز باعث كندى وتعلّل شما در يارى رساندن به من شده در حالى كه شما اشراف و بزرگان قوم خود هستيد. به خدا سوگند اگر از ضعف ايمان و كوته بينى باشد بى گمان فاسد و تباه شدهايد و اگر نسبت به برترى من و يارى بخشيدن به من ترديد داريد، هر آينه شما دشمنان من خواهيد بود.
گفتند: پناه بر خدا اى اميرمؤمنان ما تسليم شما هستيم و با دشمنت در ستيزيم. سپس به عذر خواهى پرداختند و هر يك عذر وبهانهاى آوردند.
آنگاه على عليهالسّلام روبه پدرم كرد و فرمود:
«لكن مخنف بن سليم و قومش از فرمان من سرپيچى نكردند و آنان مشمول اين مَثَل قرآن قرار نمىگيرند كه مىفرمايد: «و همانا برخى از شما كوتاهى و درنگ مىكنند واگر حادثه ناگوارى به شما روى آرد، گويد خدا مرا مورد لطف خود قرار داد و از اين حادثه كه آنها را به كشتن داد محفوظ داشت، واگر فضل خدا شامل حال شما گردد گويى ميان شما و او دوستى نيست وبا تأسف گويد اى كاش من نيز با آنها به جهاد رفته بودم تا (ازنعمت فتح و غنيمت بسيارى كه نصيب آنها شده) بهره فراوان مىبردم.» «١» مخنف درجنگ صفّين على (ع) پيش از عزيمت به صفين، طى نامهاى از مخنف مىخواهد كه جهت نبرد با معاويه حضور بهم رساند. متننامه آن حضرت چنين است: