سرداران صدر اسلام(ج3) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٢٩
مخنف بردم. پرسيد: اين مشك را از كجا آوردهاى؟ گفتم: خريدهام و نخواستم داستان را برايش بگويم تا آزرده خاطر شود. گفت: آب را به مردم بنوشان من نيز به همگان آب دادم و لكن دلم هواى جنگ داشت دوباره رفتم و به جنگاوران پيوستم مدتى با دشمن جنگيديم تا آنكه كنار آب را ترك كردند و شب كه فرا رسيد ديدم سقاهاى ماو آنها به طرف محل آب هجوم آوردند و هيچ يك ديگرى را آزار نمىداد. هنگام باز گشت مولاى آن غلام را ديدم و به او گفتم: اين مشك شما است كسى را بفرست آن را بگيرد يا نشانى بده برايت بفرستم. گفت: خدا تو رارحمت كند ما به اندازه كافى مشك داريم من رفتم و او هم رفت. روز بعد پدرم را ديد كه من دركنار او هستم، ايستاد سلام كرد و پرسيد: اين جوان با تو چه نسبتى دارد؟ پاسخ داد: پسر من است. گفت: خدا او را مايه شادمانى تو قرار دهد، ديروز خدا غلام مرا به وسيله او از كشته شدن نجات داد. جوانان قبيله به من گفتهاند ديروز از همه شجاعتر بوده است. «١» يارى رسانى مخنف عدّهاى از ياران على عليهالسّلام در يكى از روستاهاى صفين در محاصره نيروهاى دشمن (كه از حيث تعدادبيست برابر آنهابودند) قرار مىگيرند، در اين حال پيكى نزد مخنف مىفرستند واز وى كمك مىخواهند. او با فرستادن نيروى پنجاه نفره به كمك رزمندگان درگير مىشتابد؛ با رسيدن نيروهاى تازه نفس، دشمن ترسيده و با خفّت و خوارى از روستا عقب نشينى مىكند.
عبداللهبن حوزه ازدى در اين باره چنين مىگويد: