سرداران صدر اسلام(ج3) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٨
آنگاه نيزهاى به دست گرفت، و آن چنان تكانى به آن داد كه دو نيم شد، سپس نيزه ديگرى به دست گرفت و آن را آزمايش كرد و چون آن را محكم يافت آن را پسنديد، وپرچم را به نيزه ديگرى كه انعطاف بيشترى داشت بست. سپس يكى از لشكريان على عليهالسّلام كه از قبيله بكربن وائل بود، به او گفت:
«هاشم! به پيش، به پيش، هاشم ترا چه شده است؟ گويا مىبينم هول و وحشت ترا فرا گرفته، و سزاوار نيست كه هم يك چشم و هم ترسو باشى!» هاشم پرسيد: اين كيست؟ او رابه هاشم معرفى كردند، هاشم در مقام تعريف و توصيف او برآمد، و به او گفت:
«تو مردى لايق و كاردان، بلكه بالاتر از آن هستى، و چنانچه من در اين مصاف نقش بر زمين شدم، تو پرچم را بدست بگير.» سپس به ياران خود گفت:
«بند كفشهاى خود رامحكم كنيد (و خود را براى حمله آماده سازيد) زيرا اگر پرچم رابه اهتزار درآورم، بدانيد كه هيچكس نمىتواند بر من پيشى گيرد.» سپس نگاهى به لشكر معاويه انداخت، و گردانى با نيروهاى زياد نظرش را جلب كرد، هاشم پرسيد: اينها كيانند؟ گفتند نيروهاى تحت فرماندهى ذوالكلاع (يكى از سرداران برجسته و مهم معاويه)، سپس گردان ديگرى نظرش را جلب كرد، چون جوياشد، گفتند بخشى از اهل مدينه و قريش هستند. هاشم گفت: نيازى به جنگيدن با آنان ندارم، سپس نظرش به يك اطاق و قبّهاى سفيد افتاد، پرسيد چه كسى در آن مستقر است؟ گفتند: معاويه و يارانش (يعنى مقر فرماندهى دشمن آنجاست). بالأخره پرسيد: آن سياهى كه درآن طرف قبه است چيست؟ گفتند: عمروعاص و دو فرزندش آنجا ايستادهاند. در اينجا هاشم پرچم را به دست گرفت، و به علامت آمادگى براى آغاز حمله، آن را به اهتزار درآورد،