سرداران صدر اسلام(ج3) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٩٩
«پيشامدى ناگوار و بلائى بزرگ است كه ما با قبيله و خويشاوندان خود روياروى قرار گرفتهايم. سوگند به خدا، ما در اين جنگ فقط دستهاو بازوان خود را قطع مىكنيم و اگر چنين نكنيم (نجنگيم) باامير و رهبرخود يك دل و يك جهت نبوده و با گروه خود همراهى نكردهايم، و اگر بجنگيم شكوه و عزت خود را تباه و نور جلال خود را خاموش كردهايم.» «١» در اين هنگام، جندب آن مرد روشن بين كه با نور خدا مسائل را نگاه مىكرد به سخن آمد و بر تعصبهاى جاهلانه آن مرد، كه درميان عرب مرسوم بود خط بطلان كشيد و درجواب كج انديشانى كه يا ساده لوح بودند و كم عمق، و يا فريب خورده بودند و خائن، اين شبهه را كه اين جنگ برادر كشى است اينطور پاسخ گفت:
«سوگند به خدا، اگر بين ما و ايشان پيوند پدر و پسرى هم مىبود تا هنگاميكه آنان بر امام و پيشواى برحق ما يورش مىآورند و ستمگران را پشتيبان و ياورند با ايشان مىجنگيديم تا از باطل برگشته و به حقى كه آنان را بدان مىخوانيم برگردند، يا آنكه ازما و آنان كشتار بسيار شود.» «٢» جندب با ارائه معيار و ملاك تشخيص حق و باطل كه همانا امام برحق است نه پيوندهاى خونى، ميزانى به سربازان خود مىدهد تا بدان وسيله، حق و باطل را خود بسنجند و بفهمند كه هر كس از ستمگران حمايت و به امام حمله كند او باطل است و بايد با او جنگيد. بعد از آنكه آن شخص د راثر قاطعيت و قوّت ايمان و قدرت منطق جندب محكوم شد، خطاب به جندب چنين گفت:
«خدا در پهنه گمراهى نا پديدت كند به خدا سوگند كه ما تو را درخردسالى و بزرگسالى جز شوم نيافتيم به خدا ما چه در جاهليت و چه