سرداران صدر اسلام(ج3) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٦٨
را برهنه كرد ماهمگى شمشيرها رابرهنه كرديم، او تكبير گفت مانيز همگى بااو تكبيرگفتيم وبرآن گروه هجوم برديم گروهى بادشمن درگير شدند، دراين اثناء مرد بلند قامتى راديدم كه شمشير برهنه دردست داشت وبه پشت حركت مى كرد و مىگفت: و اى مسلمان به بهشت بيا! من او رادنبال كردم، دانستم كه او مى خواهد با مارويارو شود، او رادنبال كردم همراهم فرياد زد كه دور مرو كه فرمانده ما رااز تعقيب دشمن هشدار داده ولى من خود رابه او رساندم وتيرى به پشت او زدم تا اينكه مرُد و لاشهاش بر زمين افتاد، شمشيرش راگرفتم همرزمم فرياد مىزد:
كجا مىروى؟ به خداسوگند اگر من نزد ابوقتاده روم واو سراغ تو را از من بگيرد واقعه را به او گزارش خواهم كرد. گويد: (پيش از آنكه ابوقتاده را بينم از او پرسيدم): «آيا فرمانده سراغ مرا از تو گرفت؟» گفت: آرى واز هردوى ما خشمناك بود. در خاتمه وقتى نزد ابوقتاده رفتم او مراملامت كرد، به او گفتم مردى را كشتم كه چنين و چنان بود. آنگاه بدون تلفات باغنايم به مدينه بازگشتيم.» «١» در حُنَين پيامبر صلى الله عليه وآله پس از فتح مكه به منظور دفع شر دشمنان اسلام با ساز وبرگ كامل نظامى روانه حُنَين شد. ابوقتاده نيز در اين جنگ حضور داشت. ابو قتاده انصارى گويد:
«در جنگ حنين دو مرد را ديدم كه مىجنگيدند يكى مسلمان و ديگرى كافر، آنگاه متوجه شدم كه يكى ازمشركان قصد دارد به فرد مشرك