سرداران صدر اسلام(ج3)

سرداران صدر اسلام(ج3) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٣

اينكه من از جهان رخت بستم، دشمن به سراغ تو مى‌آيد، امّا قبيله ازد تو را پناه مى‌دهد. ولى درپايان ازكوفه بيرون مى‌روى، و به سوى قلعه موصل مى‌گريزى. در بين راه به مرد زمين گيرى مى‌رسى، نزد او مى‌نشينى و از او آب مى‌خواهى. اوتو را سيراب مى‌كند، و ازكار تو مى‌پرسد، او را از احوال خودت آگاه نماو او را به اسلام دعوت كن. او مسلمان مى‌شود، آنگاه دست خود را بر بالاى ران وى بكش كه خداوند او را شفا مى‌دهد.
او از جاى بر مى خيزد و با توهمراه مى‌شود.
پس از چندى به مرد نابينايى مى‌رسى و از او آب مى‌خواهى، او تو را سيراب مى‌كند، و از كار و احوالت مى‌پرسد، پاسخ او را بده، آنگاه او را نيز به اسلام دعوت كن كه او مى‌پذيرد ومسلمان مى‌شود. سپس دست خود را بر دو چشم او بكش كه خداوند او را بينامى‌سازد، و او نيز با تو همراه مى‌شود و سرانجام همين دو تن پيكر تو را به خاك مى‌سپارند ...» «١» شهادت عمرو پس از شهادت امير مؤمنان عليه السّلام و تسلط معاويه بر جهان اسلام، ياران و شيعيان على (ع) دورانى بسيار سخت و طاقت فرسا را آغاز كردند، ودر معرض انواع فشارها و آزارها قرار گرفتند، و يكى پس ازديگرى دستگير و روانه سياهچالهاى زندان مى‌شدند، آنگاه كارگزاران معاويه از ايشان مى‌خواستند كه يكى از دو راه را انتخاب كنند، يا از على (ع) بيزارى جويند و به او ناسزا گويند، و يا پس از تحمل انواع شكنجه‌هاى وحشيانه كشته شوند.
پس از آنكه حجر بن عدى دستگير و زندانى شد، عوامل رژيم به جستجوى‌