ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٠ - اسلام، هويت يوسف
امر تغيير خاصى در تفكرات و رفتار من نداد، اما تأثيراتى بر من گذاشت. بيشتر از اينكه به فكر جوانى بيش از حد خود باشم به فكرهاى بلند پروازانه آينده بودم. اگر چه زندگى شلوغ و پرجنجالى داشتم، هميشه در پى يافتن پاسخى به سؤالات متعددى كه در ذهن داشتم بودم. مىدانستم كه چيزى در زندگى هست كه بايد به سوى آن بروم و به آن برسم. ابتدا پاسخ اين خلًا را در زندگى تشريفاتى و لوكس مىديدم، اما زود پى بردم كه اينطور نيست.
پس از يك سال موفقيت در كار و تجربه يك زندگى پر از رفاه به بيمارى سختى دچار شدم؛ سل آغاز دوباره زندگى مرا رقم زد. در ١٩ سالگى به علت بيمارى سل در بيمارستان بسترى شدم. خيلى وحشت كرده بودم و مرگ را روبروى خود احساس مىكردم. آنجا بود كه راه جديدى در مقابلم گشوده شد. دوره كوتاه بيمارىام كمك كرد تا تمام تفكرات دوران كودكى و نوجوانى خود را مرور كنم و به اين ترتيب مقدمات زندگى امروز من به عنوان يك مسلمان فراهم شد.
چه اتفاقاتى انتظار مرا مىكشد؟ آيا من تنها يك جسم هستم و بالاترين و تنها هدفم ارضاى اين جسم است؟ بعدها پى بردم كه بيمارى سختى كه دچار آن شدم، نعمتى از سوى پروردگار بوده است، فرصتى براى آنكه چشمانم را باز كنم و به جستوجوى پاسخ پرسشهاى خود بروم. در آن زمان گرايش خاصى به عرفان شرق وجود داشت. من نيز شروع به مطالعه در اين باره كردم. اولين چيزى كه درباره آن به جستوجو پرداختم چيستى مرگ بود و اينكه روح جاودانه خواهد ماند. احساس مىكردم راهى را به سوى سعادت و كمال آغاز كردهام. مدتى به خامخوارى رو آوردم. باور اصلى كه در آن زمان به من القا شد اين آگاهى بود كه انسان تنها از جسم تشكيل نشده است. هنگامى كه در بيمارستان بسترى بودم به اين آگاهى رسيدم. يك روز هنگامى كه زير باران گير كرده بودم و در پى پناهگاهى مىدويدم، متوجه مسئلهاى شدم. جسم من مدام پيام مىفرستاد كه خيس شده است و بايد به دنبال پناهگاهى برايش باشم. در آن لحظه فكر كردم جسم انسان مانند ميمونى است كه بايد تحت تعليم و مراقبت دائم باشد و به مسيرى كه بايد برود هدايت شود. از ديگر سو يك ميمون خودش شما را از تمايلاتش مطلع مىكند. در مرحله بعد متوجه اراده خدادادى خود شدم، ارادهاى در راستاى خواست خداوند و يك هديه الهى. من مجذوب واژگان عرفان شرقى شده بودم. تا آن زمان تنها از معارف كليسا و مسيحيت شنيده بودم. مجدداً به ساختن موسيقى رو آوردم، اما اين بار شروع به انعكاس افكارم در موسيقىهايم كردم. يكى از اشعارى كه در آن زمان خواندهام چنين مضمونى داشت: كاش بر همه چيز عالم بودم، كاش از آنچه بهشت و جهنم را مىسازد اطلاع داشتم. آيا موفق خواهم شد؟ ... پس از آن، يكى ديگر از كارهايم را با نام راهى به سوى شناخت خدا ارائه دادم. با ارائه آلبومهاى جديد شهرت بيشترى يافتم. در واقع شرايط سختى را مىگذراندم؛ زيرا در همان زمان كه در جستوجوى حقيقت بودم، روز به روز پولدارتر و مشهورتر مىشدم. به مرحلهاى رسيدم كه تصور كردم بوديسم تنها راه درست و اصيل است، اما آمادگى نداشتم دنيا را به تبعيت از آيين بودا ترك كنم. بيش از آن به اين جهان وابسته بودم كه بخواهم تارك دنيا باشم و خود را از جامعه جدا كنم. در آن مقطع به هر درى زدم، حتى به مطالعه و دقت در انجيل پرداختم اما چيزى نيافتم. آن زمان چيزى درباره اسلام نمىدانستم، و سپس آنچه كه من نامش را معجزه مىگذارم اتفاق افتاد. برادرم از مسجدى در بيتالمقدس ديدارى داشت و خيلى تحت تأثير قرار گرفته بود؛ زيرا دريافته بود كه در مسجد نبض زندگى مىتپد (در حالى كه كليسا و كنيسه دچار خلًا خاصى است) از طرف ديگر جوى از صلح و آرامش را در آن مكان يافته بود.
هنگامى كه برادرم به لندن بازگشت، ترجمهاى از قرآن را به من داد. او مسلمان نشد، اما چيزى در اين دين يافته بود و تصور مىكرد من هم مىتوانم آن را درك كنم. هنگامى كه كتاب را دريافت كردم آن را كتاب راهنماى كاملى يافتم كه براى تمام سؤالاتم پاسخ دارد: چه كسى هستم؟ هدف من از زندگى چيست؟ از كجا آمدهام و ...؟ همانجا پى بردم كه اين بايد دين كاملى باشد، نه آن صورتى كه غرب از دين مىبيند و نه دينى كه فقط براى پيرترها باشد. در غرب به هر كس كه دينى را به عنوان راه زندگى خود برگزيند و به آن پايبند باشد، برچسب متعصب و احساساتى مىزنند. من متعصب نبودم، در ابتدا بين روح و جسم سرگردان شده بودم و در ادامه فهميدم كه جسم و روح جدا نيستند؛ پس مجبور نيستى براى مذهبىبودن سر به كوهها بگذارى و از دنيا جدا شوى. ما بايد خواست خدا را پيروى كنيم. در اين صورت از فرشتگان برتر خواهيم بود. اولين خواستهام در آن زمان مسلمان شدن بود. من دريافته بودم كه همه چيز متعلق و وابسته به خدا است؛ خدايى كه خواب او را فرا نمىگيرد و همه چيز مخلوق اوست. در اين مقطع احساس كردم از غرور و خودبينىام كاسته مىشود؛ زيرا تا آن زمان تصور مىكردم هر چه دارم خود به دست آوردهام، ولى فهميدم كه من خود را خلق نكردهام و تمام هدف وجود من پيروى از تعاليم دينى است كه به وسيله