ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٢ - نكهت باغ بهشت
شوق وصال
مرتضى ديگر دوچرخه نمىخواهد
اين روزها همه
نياز به تو را فهميدهاند.
اين روزها
حتى بچهها بهانه تو را مىگيرند
و نوزادان فقط
با لالايى انتظار به خواب مىروند.
مرتضى ديگر دوچرخه نمىخواهد
او از خدا فقط
آمدن تو را تمنا كرده است
و مريم
كه ديگر به كفشهاى رنگ پريده و وصلهدار راضى است
تمام نمرههايش را بيست آورده
كه تو خوشحال شوى
و ظهور كنى
و على كه هر روز
با چفيه به دبستان مىرود
و به جاى كمربند فانسقه مىبندد
توى انشايش نوشته بود:
بيا تا ديگر مجبور نباشيم هر روز
پيش چشم و گوش اين همه دشمن
سلاحهايمان را
بر سر مواضع دشمن فرضى فرو بريزيم؛
اى ويرانگر بناهاى شرك و نفاق!
حسن بياتانى
نكهت باغ بهشت
|
بى تو از آرايش باغ ارم خواهم گذشت |
گر نيايى در كنارم، تا عدم خواهم گذشت |
|
|
شوق ديدار تو دارد ديده خونبار من |
از خطوط نو خطان چونان قلم خواهم گذشت |
|
|
طاقت از دستم شد و عمرم به پايان مىرسد |
زين غمستان عاقبت با پشت خم خواهم گذشت |
|
|
رنگ و بوى يوسفى خواهم ز مهرويان شهر |
با خيال يار از كأس و كرم خواهم گذشت |
|
|
من كمرها بهر خدمت بستهام مقصود را |
ورنه از كيفيت خصم و خدم خواهم گذشت |
|
|
ناخداى ساحل آرام گر خواهد مرا |
از صفاى روضه و حور و حرم خواهم گذشت |
|
|
تا به فقر آراستم چشمان حرص و آز را |
خوش ز سوداى جهان با بيش و كم خواهم گذشت |
|
|
گر شبى بنوازدم آن نكهت باغ بهشت |
همچو شبنم بىتعلّل صبحدم خواهم گذشت |
|
|
يك نگه از يار خواهم، جان به قربانش كنم |
چون پريشان تا حريمش بىقدم خواهم گذشت |