ماهنامه موعود
(١)
شماره سى و يكم
١ ص
(٢)
فهرست
١ ص
(٣)
نه سكه نه تنديس!
٢ ص
(٤)
گلها در انتظارند
٤ ص
(٥)
ميزگرد فيلمسازى و مهدويت
٦ ص
(٦)
امير كشور دل ها
١٣ ص
(٧)
عباسم عزيز دلم
١٤ ص
(٨)
حضرت مهدى (ع) در دنياى امروز
١٦ ص
(٩)
به موعود
٢٤ ص
(١٠)
تا فجر مقدس شگفتى هاى پيش از ظهور (قسمت دوم)
٢٦ ص
(١١)
نگاه دوباره
٣١ ص
(١٢)
حنظل شيرين
٣٢ ص
(١٣)
دجال آنتى كريست در كتاب مقدس
٤٢ ص
(١٤)
الف معناى اين واژه در كتاب مقدس
٤٣ ص
(١٥)
1 در رسائل يوحنا
٤٣ ص
(١٦)
3 در رساله پولس
٤٣ ص
(١٧)
4 در اناجيل و كتاب دانيال
٤٥ ص
(١٨)
ب- دجّال در زبان كليسايى
٤٥ ص
(١٩)
نبرد قرقيسيا
٤٨ ص
(٢٠)
1 نبرد قرقيسيا در روايت هاى اسلامى
٤٩ ص
(٢١)
2 موقعيت جغرافيايى قرقيسيا
٥٠ ص
(٢٢)
3 دلايل و زمينه هاى نبرد قرقيسيا
٥١ ص
(٢٣)
4 نيروهاى درگير در نبرد قرقيسيا
٥٢ ص
(٢٤)
5 زمان نبرد قرقيسيا
٥٢ ص
(٢٥)
1- 5 خروج سفيانى
٥٢ ص
(٢٦)
2- 5 ظهور امام مهدى (ع)
٥٣ ص
(٢٧)
اشعار
٥٦ ص
(٢٨)
دليل انتظار
٥٧ ص
(٢٩)
آشتى
٥٧ ص
(٣٠)
آفتاب فردا
٥٧ ص
(٣١)
يك شاخه ياس عاطفه
٥٨ ص
(٣٢)
نرگس بستان احمد
٥٨ ص
(٣٣)
عشق پنهانى
٥٨ ص
(٣٤)
اشك ها و گريه ها
٥٩ ص
(٣٥)
در آمدى بر شناخت توقيقات
٦٠ ص
(٣٦)
2 مسايل مربوط به غيبت امام
٦١ ص
(٣٧)
3 جواب مسايل اعتقادى
٦٢ ص
(٣٨)
آخرالزّمان، منجى گرايى و ظهور در شبكه جهانى
٦٤ ص
(٣٩)
اى گنجينه آخرين!
٦٧ ص
(٤٠)
من از نژاد بى جامگان زمين ام
٦٨ ص
(٤١)
به تمامى ستم ديدگان ومحرومان جهان
٦٩ ص
(٤٢)
مراجع، فعاليت ها و حوزه هاى علميه در عصر غيبت صغرى
٧٢ ص
(٤٣)
اشاره
٧٣ ص
(٤٤)
1 مراجع علمى شيعيان در دوران غيبت صغرى
٧٣ ص
(٤٥)
2 فعاليت هاى علمى در عصر غيبت صغرى
٧٤ ص
(٤٦)
3 حوزه هاى علمى در عصر غيبت صغرى
٧٤ ص
(٤٧)
در تعزيت حضرت ثاراللهى
٧٦ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣١ - نگاه دوباره

نگاه دوباره‌

حسن بياتانى‌

كاروان بر شن‌هاى داغ تاريخ بشريت پا مى‌نهاد و صداى زنگ كاروان در حافظه بى‌آب و علف صحرا طنين مى‌افكند. خورشيد واقعيت پستى دنيا، بى‌پرده و فاش بر چهره كاروانيان مى‌نگريست و صورتشان را از حرارت اجتناب‌ناپذير خويش آزار مى‌داد.

كاروانيان، امّا چشم به يك نقطه داشتند كه مقصد بود. مقصدى كه خود پيشاپيش كاروان حركت مى‌كرد. آرى! او هم مقصد بود و هم ساربان. او هم مقصد بود و هم راهنما. او هم مبدأ بود و هم منتهى. او مسير بود و نيز منزلگاه. كاروانيان چشم به او داشتند كه نه از داغى شن‌ها سوزشى در پاى احساس مى‌كرد و نه از گرماى خورشيد، شعله‌اى بر گونه.

كاروانيان به او كه نگاه مى‌كردند، نه از داغى سوزشى در پاى احساس مى‌كردند و نه از گرماى خورشيد، شعله‌اى بر گونه، كاروانيان، او را كه مقصد بود و پيشاپيش كاروان در حركت؛ با نگاهى «عاشق» تعقيب مى‌كردند.

در ميان كاروان امّا، حكايت دو چشم از ديگر چشم‌ها شنيدنى‌تر بود. اين دو چشم، مقصد و ساربان خويش را «عاشق‌تر» مى‌نگريستند؛ و اگر گرد و غبار به هوا برنمى‌خاست، شايد هيچ كس صاحب اين دو چشم «عاشق» را نمى‌شناخت و اگر فضا تيره نمى‌شد و گرد و غبار، تصوير شفاف او را- كه مقصد بو دو ساربان- مبهم نمى‌كرد، «راز» اين دو چشم «عاشق» همچنان سر به مهر مى‌ماند و صاحب اين «نگاه متفاوت» از ناقه بيرون نمى‌ماند.

هنوز، صاحب اين «نگاه متفاوت» در هودج بود و از روزنه هودج، «عاشقانه» با «چشم‌هاى» او- كه مقصد بود و ساربان- «مناجات» مى‌كرد و آرام «اشك» مى‌ريخت؛ تا اينكه فضا تيره شد و «گرد و غبار»، تصوير شفاف ساربان را «مبهم» نمود. نگاه كاروانيان مقصد را «گم» كرده بود. هر آنكه به مقصد «دلبسته‌تر» بود و «عاشقانه‌تر» به چشم‌هاى او نگريسته بود، «نگران‌تر» بود و «بيشتر» احساس «دلتنگى» مى‌كرد. در ميان نگاه‌هاى نگران و دل‌هاى تنگ، حكايت «يك نگاه» و «يك دل» شنيدنى‌تر بود. «دلتنگى» صاحب اين نگاه نگران را از هودج «بيرون» كشيده بود و او «ديوانه‌وار» در «جستجو» ى او كه مقدص بود و ساربان، «خاك» فراق بر سر مى‌كرد و اگر گرد و غبار دوباره بر زمين نمى‌نشست، بى‌شك «دلتنگى» و هجران» جان او را مى‌ستاند. شايد تنها فلسفه اين اتفاق و تنها حكمت به پا خاستن اين گرد و غبار، افشاى «راز اين دو چشم عاشق» و بيرون كشيدن صاحب اين «دل تنگ» از هودج بود، تا او را مبدل به «الگويى» سازد براى نگاه‌هايى كه هنوز به مقصد خويش «عشق كافى» نمى‌ورزيدند و نسبت به ساربان خويش از «دلبستگى» و «وابستگى» لازم برخوردار نبودند.

اينك گرد و غبار فرونشسته بود، فضا روشن شده بود و تصوير او- كه مقصد بود و ساربان- «شفاف‌تر» از هميشه به نظر مى‌رسيد.

چه نگاه «لذت‌بخشى» بود، اين «نگاه پس از فراق»!

چه نگاه «دلگشا» يى بود، اين «نگاه پس از دلتنگى»!

چه نگاه «زيبا» يى بود، اين «نگاه دوباره»!

در ميان كاروانيان، نگاه‌هايى كه «عاشقانه‌تر» او را- كه مقصد بود و ساربان- نگريسته بودند، «سهمشان» از «لذت» اين نگاه دوباره، «بيشتر» بود و در ميان اين همه نگاه دوباره، حكايت يك نگاه، «شنيدنى‌تر»!

... كاروان بر شن‌هاى داغ تاريخ بشريت پا مى‌نهاد و صداى زنگ كاروان در حافظه بى‌آب و علف صحرا طنين مى‌افكند، خورشيد واقعيت پستى دنيا، بى‌پرده و فاش بر چهره كاروانيان مى‌نگريست و صورتشان را از حرارت اجتناب‌ناپذير خويش آزار مى‌داد.

به كربلا چيزى نمانده بود.