ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٥ - عباسم عزيز دلم
مهديه نكويى
عزيز دلم!
آمده ام تا بلندترين مثنوى عشق را برايت زمزمه كنم.
آمده ام تا حرفهاى نگفتهام را برايت بگويم.
آمدهام تا اشكهايم را بر تو ببارانم و سيرابت كنم.
آمدهام تا دل بىتابم را بىقرارتر كنم.
آمدهام تا سراغ مولايم را از تو بگيرم.
آمدهام تا از على و رضايت او بپرسم.
مىدانى، آنگاه كه پدرت به خواستگاريم آمد، تمام وجودم را شادمانى فرا گرفت. پس به چشمان با حياى او نگريستم
و گفتم به خدا سوگند من براى حسن و حسين (ع) همچون مادرى دلسوز خواهم بود و تو امروز مرا نزد مولايم سرافراز كردى.
به دنيا كه آمدى على تو را با نام خدا و رسول و ولى او آشنا كرد و پرسيد نامش را چه برگزيدهاى؟ گفتم در هيچ امرى بر شما سبقت نمىگيرم و على نام عمويش را بر تو نهاد.
تو در ميان بنى هاشم زيباترين بودى- چون ماه- و من نگران چشم حاسدان كه مبادا پسركم را آسيبى رسانند. هر چند كه مىدانستم تو مىمانى تا حسين بماند. تو مىمانى تا فدايى فرزند گرامى رسول الله باشى. تو مىمانى تا زهراى پيامبر را دلخوش كنى و اين همه را از بوسههاى على بر دست و بازوى تو دريافته بودم.
يادت مىآيد! تو تازه زبان گشوده بودى، على تو را كنار خود نشاند و فرمود: بگو يك، تو گفتى يك. بعد فرمود: بگو دو، تو خوددارى كردى و گفتى شرم دارم به زبانى كه خدا را به يگانگى خواندهام، دو بگويم و باز لبان مقدس على بود و پيشانى بلند تو!
جز اين هم انتظار نمى رفت. على خود معلم تو بود و پس از او جان و دل زهرا، حسن و آقايمان حسين بابهاى علم را بر تو گشودند و تو شدى موحدى بزرگوار با شجاعت و ايثار على، صبر و كرم حسن و شهامت و جهادگرى حسين و چه كسى براى يارى اباعبدالله شايسته تر از تو؟
چه خوب مىدانست على! آنگاه كه هنگام شهادتش فرمود: جز فرزندان زهرا كسى در اتاق نماند و تو با دل شكسته و كوله بارى از حسرت پشت در به انتظار ماندى. چيزى نگذشت. زينب آمد و پيغام داد على تو را به درون خوانده. تو نيز در كنار فرزندان زهرا جاى گرفتى و على دست حسينش را در دستان تو گذاشت. نگاهت كرد و گريست و سفارش حسين را را به تو كرد: «مبادا تنهايش بگذارى».
مرحبا بر تو! كه حسين را آنگونه كه بايد شناختى. شنيدم كه در غربت نينوا به برادرانت گفتى: در نثار جانهايتان تقصير نكنيد و گمان مبريد كه حسين برادر ماست نه چنان است آن بزرگوار امام و سيد و بزرگ و پيشواى ما بوده و حجت خداوند عالميان در روى زمين و فرزند فاطمه زهرا و نور ديده و رسول خداست.
آرى تو هميشه حسين را «آقا» و «مولاى» ناميدى. او را «سيدى» مى خواندى و من از ادب تو خرسند مىشدم. تنها يك بار- آخرين بار- او را «برادر» خواندى. گفتند فرياد «يا اخا ادرك اخاك» تو دل حسين را سخت لرزاند. خود را به تو رساند و سرت را در دامان مادرش فاطمه ديد و دانست راز برادر گفتنت چيست.
عباسم!
وفاداريت زبانزد ملكوتيان است. خدا نكند تو شرمگين زينب باشى.
نمىدانم آن پليد مرد دورخى چگونه جرأت كرد برايت امان نامه بفرستد!
مظلومم!
نه فرات كه جاى جاى عالم تا قيامت كبرى مظلومتر از مولايت حسين و مظلومتر از تو نخواهد ديد.
چه سعادتى براى تو بالاتر از آنكه سجاد (ع) به دست خود تو را دفن كرد. آرى تو را، و البته پدرش حسين را.
سقاى كربلا!
علمدار حسين!
ابوفضائلم!
ابا قربة!
قسم به ظهر عاشورا
قسم به ركعتهاى خونين عشق،
قسم به آفتاب،
فسم به آب،
قسم به آب،
قسم به آب،
تو امروز سيراب تر از هزار دريايى و خوشبوتر از هزار گلاب ناب.
مباركت باد بال هاى سبز بهشتى ات.
سلام خدا و فرشتگان و پيامبران بر تو باد
سلام بندگان صالح و شهدا و راستگويان بر تو باد.
همه سلامهاى پاكيزه به هنگام بامداد و شام بر تو باد.