رساله حق اليقين (حق اليقين فى معرفة رب العالمين) - شبسترى، شیخ محمود - الصفحة ٤ - زندگى شيخ محمود شبسترى
سرانجام شيخ به تبريز باز مىگردد و در آنجا مقتداى دانشمندان و پيشواى عرفاى زمان خويش مىشود.
امير حسينى هروى، يكى از عارفان بزرگ قرن هفتم، نامهاى از هرات متضمن پرسشهايى به شيخ شبسترى مىنويسد و سؤالهايى را طرح مىكند. پاسخهايى كه شيخ به اين سؤالها داده است منظومه عرفانى گلشن راز را تشكيل مىدهد.
بطوريكه از فحواى كلام شيخ در اين اشعار مىتوان استنباط كرد، شيخ به دقايق حكمت و عرفان نظرى نيك واقف بوده و به فتوحات مكيه و فصوص الحكم محيى الدين بن عربى احاطه داشته است. اين نكته را شيخ در يكى از ابيات خود[١] تصريح كرده مىفرمايد:
|
از فتوحات و از فصوص حكم |
هيچ نگذاشتم ز بيش و ز كم |
|
اما فلسفه و عرفان نظرى آتش درون و شور و التهاب شيخ را تسكين نبخشيده در صدد برآمده است تا دست ارادت به دامان مرشدى راه رفته و راهدان زند و از چشمه ذوق و حال سيراب گردد، لذا مولوىوار در جستجوى شمس الحق خود برآمده و سرانجام به مراد خويش رسيده و به او دلباخته و دفتر دانايى را به آب عشق شسته و قلندروار در ميدان توحيد پى سپر شده است.
|
چو پير ما شو اندر كفر فردى |
اگر مردى بده دل را به مردى |
|
|
همه كار من از وى شد ميسر |
بدو ديدم خلاص از نفس كافر |
|
|
دلم از دانش خود صد عجب داشت |
ز عجب و نخوت و تلبيس و پنداشت |
|
|
در آمد از درم آن بت سحرگاه |
مرا از خواب غفلت كرد آگاه |
|
|
مرا گفتا كه اى شياد سالوس |
به سر شد عمرت اندر نام و ناموس |
|
|
ببين تا علم و كبر و زهد و پنداشت |
تو را اى نارسيده از كه واداشت |
|
[٢]
[١] - همان كتاب صفحه ٤٣
[٢] - همان كتاب، صفحات ١٣٩ و ١٤٠