نگین کرمانشاهان - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٧١ - قصه حج اصالتي خود
گفت: حاج آقا کمیته امداد به من و سه دختر و شوهرم که از چشم علیل است ٢٦ متر زمین داده، که ما روزهای گرم جلو آفتاب بالای آن زمین و شب ها بالای همان خاک نرم میخوابیم، صبح که بر میخیزیم صورت ما از گزیدگی پشه و مگس چنین است که میبینید.
امیدوارم اگر این خانه را برای ما بلند کنید و بسازید به مکه بروید، انجام این کار مثل مکه رفتن است. من بسیار دلم سوخت، ولی باز گفتم: خواهر ! من که نمی توانم یک خانه برای شما بسازم. گفت: هرچه بشود. آدرس و عنوانش را گرفتم و او رفت.
شب به دو نفر از جوانان مسجد گفتم: به این نشانی بروید ببینید وضع این خانواده چگونه است، رفتند و فردا به مسجد آمدند و گفتند: حاج آقا وضع این ها نه این که خراب است، بلکه وحشتناک است، زیرا در کنار این زمین و خاک نرم، جوی سرباز فاضلاب نیز رد میشود که این بیچارگان در کنار آن جوی آلوده و آن همه پشه و مگس روی خاک نرم میخوابند.گفتم: هر طور شده است باید بنای این زمین را برای این ها بلند کنیم.
گفتند: حاج آقا خیلی خرج دارد گفتم: هر چه باشد باکی نیست و من دستم برای افتتاح و گشایش این امور خیر است. ابتدا، چیزی تقدیم کردم که همان فردا معادل آن را از جای دیگر دادند. برادران شهرداری که رفته بودند جواز ساختمان بدهند، خیلی دلشان سوخته