نگین کرمانشاهان - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٨ - مادر
آن مرحومه از اولاد خود چون سید بودند، احترام بسیار میکردند و بویژه بنده ناقابل را که روحانی بودم، بسیار محترم میداشتند.
در پانزده سالگی که بنده طلبه شدم دیگر مرا به اسم کوچک صدا نمی زدند و همیشه میفرمود: آقا مرتضی ! بعد هم که به حج مشّرف شدم میفرمودند: حاج آقا !
ما که دست و پای ایشان را با احترام میبوسیدیم، میفرمودند: راضی نیستم شما سیّدید، هیچ گاه در حضور بنده نمیخوابیدند و پای شان را دراز نمی کردند و هنگامی هم که مریض سخت بودند، بنده خدمت شان میرفتم، به همشیره ها میفرمودند؛ حاج آقا آمد مرا بلند کنید، بنشینم، یا اگر پای شان دراز بود میگفتند: پایم را جمع کنید.
نكته ديگري عرض مي كنم:
چند روزی قبل از فوتشان حالشان وخیم شد، به طوری که ما احتمال دادیم حال احتضار ایشان باشد.
بنده برای رفع خستگی و قدری استراحت از منزل ایشان به منزل خودم آمدم، عصر همشیره ها تلفن زدند که ظاهراً مادر تمام نموده اند یعنی فوت شده اند، بیائید من به منزل ایشان آمدم و یقین کردم که ایشان دیگر حیات دنیوی را به پایان برده به رحمت ایزدی پیوسته است.
نشستم و گریه میکردم، یکی از همشیره ها سرش را جلو برد و به ایشان گفت: مادر حاجی آقا آمده است، مادر حاجی آقا آمده است.