نگین کرمانشاهان - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٩٦ - خاطرات خوشنويسي
قصه ای از قصص العلماء تنکابنی عرض کنم، البته ممکن است خیلی از متتبعین ما، نسبت به قصص العلماء ایراداتی نمایند و صحیح هم هست ولی به عقیده بنده کتاب قصص العلماء برای خودسازی طلاب و مبتدئین دروس دینی بسیار مفید و آموزنده است، چون مجال مراجعه نداریم به اجمال نقل میکنیم:
روزی حاکم شهر به زیارت یکی از علمای معروف آن شهر رفت وقتی میخواست از منزل آن آقا خارج شود، آقا زاده را در حیاط منزل ملاقات نمود و بسیار محبت کرد.
فردا پسر گفت: از شما خواهشمندم مرا از این شهر به شهر دیگر منتقل فرمایید.
پدر فرمود: چرا پسر؟ گفت: زیرا حاکم دیروز با من بسیار محبت کرد و من میترسم که محبت اعوان ظلمه در قلب من افتاده باشد.
شاید بتوانم عرض کنم که این روش همیشه در زندگی بنده مد نظر بوده است و در کتابت هم همین طور بوده است و از طرف مقابل یعنی در کمک به حق و دفع ظلم و فساد هم تا آنجا که ممکن بوده کمکی کرده باشم،نسبت به انقلاب مقدس اسلامی هم همین طور بوده است.
واقعاً انسان وقتی میبیند آن همه فحشا و فساد و پلیدی و ناپاکی از بین رفته و به قول امام بزرگوار، مملکت، الهی و خدایی شده