داستان راستان 2 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣
حاضر کردند ، خاندان خود را بر آنها سوار کرد و از اسباب و اثاث آنچه قابل حمل بود بر شترها بار کرد ، و به سوی شام که مردم آنجا نیز نصرانی و هم کیش او بودند فرار کرد . اما در اثر شتابزدگی زیاد از حرکت دادن خواهرش " سفانه " غافل ماند و او در همانجا ماند . سپاه اسلام وقتی رسیدند که خود عدی گریخته بود . سفانه خواهر وی را در شمار اسیران به مدینه بردند ، و داستان فرار عدی را برای رسول اکرم نقل کردند . در بیرون مسجد مدینه ، یک چهار دیواری بود که دیوارهایی کوتاه داشت . اسیران را در آنجا جای دادند . یک روز رسول اکرم از جلو آن محل میگذشت تا وارد مسجد شود ، سفانه که زنی فهمیده و زبان آور بود ، از جا حرکت کرد و گفت : " پدر از سرم رفته ، سرپرستم پنهان شده ، بر من منت بگذار ، خدا بر تو منت بگذارد " . رسول اکرم از وی پرسید : " سرپرست تو کیست ؟ " گفت : " عدی بن حاتم " . فرمود : " همانکه از خدا و رسول او فرار کرده است ؟ ! "