رساله نفس - ابن سينا - الصفحة ٢ - مقدّمه

موجودات را بر پايه معرفت نفس بنيان گذاشته است. افلاطون نفس را قديم دانسته و بحركت كمالى و جوهرى و ابدى بودن آن معتقد بوده و در اغلب محاورات خود مانند فيدون‌ [١] و تيماوس‌ [٢] و جمهوريت‌ [٣] از نفس و حقيقت آن بحث كرده و در موضوع جاويد بودن آن رساله مستقلى نوشته است. ارسطو نفس را كمال جسم آلى طبيعى تعريف كرده و برخلاف افلاطون، آن را حادث و صورت جسم تصور نموده است. افكار و انديشه‌هائى كه اين فيلسوف بزرگ يونان در آثار و تأليفات خود از قبيل كتاب نفس و كتاب طبيعيات صغير در خصوص نفس اظهار كرده بحدى عميق و بلند است كه بجرأت مى‌توان گفت كه وى در تاريخ فكر بشر بشامخ‌ترين درجه معرفت عالم نفس صعود كرده است.

فلوطين‌ [٤] نيز در كتاب خود موسوم به تاسوعات‌ [٥] در باب نفس بحث‌ها كرده و مخصوصا از هبوط آن از عالم علوى و اتصال بعالم سفلى و همچنين از رغبت و ميل دائمى آن به بازگشت بمقر اصلى خود به تفصيل سخن رانده است. پس از وى پيروانش، مانند ثاوفرسطس‌ [٦] در كتاب حس و محسوس و اسكندر افروديسى در كتاب نفس و ثامسطيوس‌ [٧] و سمبليقوس‌ [٨] كه از بزرگان حكماى مدرسه اسكندريه مى‌باشند در


[١] -Phedon

[٢] -Thimee

[٣] -Republique

[٤] -Plotin

[٥] -Enneades

[٦] -Theophrastes

[٧] -Themistios

[٨] -Simplicius