مجمع المسائل - گلپايگانى، سید محمدرضا - الصفحة ٧ - مقدمه
خلاصه جبهاش را هم گرفتم و پوشيدم- بكلى تغيير شكل دادم تا تصور كنند من به راستى يك مرد بيابانى خيار فروش بىخبر از همه جايم- و بسان خيار فروشان جار كشيدن را آغاز كردم و به همين صورت آمدم تا نزديك بازداشتگاه حضرت صادق عليه السّلام شدم كه ناگهان شخصى از ناحيهاى صدا زد: اى صاحب خيار. من بدانسو رفتم تا به حضور حضرت صادق رسيدم چون شرفياب شدم حضرت فرمودند:
چه خوب حيلهاى بكار بردى و چارهاى انديشيدى؟ گفتم: من مبتلا شدهام زنم را يك بارگى سه طلاق گفتم بعد كه از اصحاب پرسش كردم پاسخ دادند كه هيچ اثرى نداشته و باطل بوده ولى همسرم مىگويد: تا از امام صادق عليه السّلام نپرسى من راضى و قانع نخواهم شد. حضرت فرمود: (ارجع إلى أهلك فليس عليك شىء)[١] به نزد همسرت برو كه هيچ چيزى بر تو نيست- آن طلاق بكلى باطل است- نيز ابو بصير مىگويد: من در نزد حضرت صادق (ع) بودم كه ام خالد عبدية وارد بر آن بزرگوار شد و عرض كرد: جانم فدايت به نوعى بيمارى در شكم مبتلا شدهام و اطباء عراق شراب را با سويق براى معالجه كسالت و بيماريم تجويز كردهاند ولى من مىدانستم كه شما از آن بدتان مىآيد لذا اقدام به خوردن آن نكردم و دوست مىداشتم كه از شما راجع به آن بپرسم:
امام فرمود: چه چيز تو را از آشاميدن آن باز داشت؟ عرض كرد: آخر من قلاده دين و اطاعت تو را به گردن انداختهام و مىخواهم كه هنگام ملاقات با خدا بگويم: جعفر بن محمد به من امر فرمود و نهى كرد حضرت صادق- توجهى به ابو بصير كرد و- فرمود: اى ابو محمد آيا گفتههاى اين زن و مسائل او را نمىشنوى؟
- و سپس به آن زن فرمود:- نه به خدا قسم اذن نمىدهم به تو حتى در قطرهاى از آن و نچش قطرهاى از آن را چه آن كه پشيمان مىشوى آنگاه كه نفس تو بدينجا- اشارهاى به گلوى خود فرمود- برسد و اين جمله را سه بار تكرار فرمود و آنگاه فرمود:
[١] بحار الأنوار ج ٤٧ ص ١٧١