كيمياي عشق - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٩
بارالها! به عزّت و جلالت سوگند، چنان تو را دوست دارم كه شيرينى آن ، در دلم استوار گشته است . هرگز جان هاى كسانى كه تو را به يگانگى مى پرستند، به اين باور نمى رسند كه تو دوستانت را دشمن مى دارى.
اين تويى كه اغيار را از دل هاى دوستانت زدودى تا آن كه جز تو را دوست نداشتند ... آن كه تو را از دست داد ، چه به دست آورد ؟ و آن كه تو را يافت ، چه از دست داد ؟ آن كه جز تو را به عنوان عوض پذيرفت ، زيان كرد .
بارالها ! سرورا ! چشم ها آرام گرفت ، ستاره ها فرو رفت ، جنبش پرندگان در آشيانه ها و ماهى ها در درياها آرام گرفت ، و تو دادگرى هستى كه ستم نمى كند و عادلى هستى كه [از حق ]منحرف نمى شود و پايدارى هستى كه زايل نمى شود . پادشاهان ، درهاى خود را بسته اند و نگهبانان ، بر آنها در گردش اند ؛ امّا درِ [رحمت ]تو ، اى سرورم ! براى آن كه تو را بخواند ، گشوده است . هر دوستى با محبوبش خلوت كرده است و تو محبوب منى .
بارالها ! اگر مرا به زنجير كشى و عطاى خود را در ميان شاهدان از من بازدارى ، ... اميدم را از تو نخواهم بُريد و چهره اميدوار به گذشتت را از تو نخواهم گرداند و محبّتت از قلبم بيرون نخواهد رفت .