كيمياي عشق - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢١١
منقول است كه عابدان بصره ، مانند ايّوب سجستانى ، صالح مَزىّ ، عُتبَه علام ، حبيب قادسى ، مالك بن دينار ، ابوصالح اعمى ، جعفر بن سليمان ، ثابت بنانى ، رابعه و سُعدانه ، از خداوند به دعا خواستار باران شدند ؛ امّا نوميد بازگشتند . ناگاه جوانى ـ كه اندوه هايش او را غمگين ساخته بود ـ پيش آمد و چند دور پيرامون كعبه طواف كرد . سپس به سوى ما آمد و نام يكايك ما را گفت . گفتيم : «اى جوان ، لبّيك!». گفت : «آيا در ميان شما كسى نيست كه خداى رحمان دوستش داشته باشد ؟». گفتيم : «اى جوان ! از ما دعاست و از او اجابت» . گفت: «از كعبه دور شويد كه اگر در ميان شما كسى شايسته اجابت خداى مهربان بود تاكنون اجابتش كرده بود» . سپس به كعبه نزديك شد و به سجده افتاد . پس از آن، شنيدم كه در سجده اش مى گويد : «سرورم ! تو را به محبّتى كه نسبت به من دارى، سوگند مى دهم كه بر آنان باران ببارانى» . هنوز سخنش تمام نشده بود كه باران، چون دهانه گشوده مشك ها بر ايشان فرو ريخت. سپس در حالى كه اين اشعار را مى خواند از پيش ما رفت: «هركه پروردگار را بشناسد و بى نيازش نكند / شناخت پروردگارش [از ديگران ] ، او شوربخت است . عارف در فرمانبرى ، از آنچه بدو رسد زيان نمى كند / در طاعت خدا و رنجى كه در اين راه مى بيند بنده را با عزّت توانگر چه كار / در حالى كه همه عزّت ، از آنِ پرهيزگار است ؟» . درباره نام آن جوان پرسيدند، گفتند: «اين،زين العابدين است».