فرهنگ نامه اذان - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٠٣
١٩٧.امام صادق عليه السلام : عكرمه گفت : به خدا سوگند ، خوش نداشتم كه صداى پسر رَباح را بشنوم كه بر بام كعبه عر عر مى كند! خالد بن اَسيد [١] گفت : خدا را شكر كه در حقّ ابو عَتّاب ، لطف كرد و نگذاشت كه اين روز را درك كند و ببيند كه پسر رَباح ، بر بام كعبه ايستاده است! سهيل ـ كه از بقيّه معتدل تر بود ـ گفت : اين ، كعبه خداست و او خود ، مى بيند و اگر بخواهد ، وضع را تغيير مى دهد. ابو سفيان گفت : من ، چيزى نمى گويم . به خدا سوگند ، اگر سخنى بگويم ، خيال مى كنم كه اين ديوارها آن را به گوش محمّد مى رسانند! پيامبر ـ كه درودهاى خدا بر او و خاندانش باد ـ شخصى را نزد آنان فرستاد و به آنان خبر داد كه چه گفته اند. عَتّاب گفت : به خدا سوگند ـ اى پيامبر خدا ـ ما اين سخن ها را گفته ايم و از خدا آمرزش مى طلبيم و به درگاهش توبه مى بريم . و اسلام آورد و نيكو مسلمانى شد و پيامبر خدا ، او را بر مكّه گماشت. [٢]
١٩٨.السيرة النبويّة : در سال فتح [مكّه] ، پيامبر خدا وارد كعبه شد و بلال نيز با ايشان بود . پس ، به بلال دستور داد كه اذان بگويد . ابو سفيان بن حَرب ، عَتّاب بن اَسيد و حارث بن هشام در درگاه كعبه نشسته بودند . عتّاب بن اَسيد گفت : خدا در حقّ اَسيد ، لطف كرد كه اين صدا را نشنود ؛ زيرا از شنيدن آن به خشم مى آمد .
[١] . ظاهرا عَتّاب بن اَسيد ، درست است ، به قرينه عبارت «در حقّ ابو عتّاب ، لطف كرد» ، و عبارت «عتّاب گفت» ـ كه در انتهاى حديث آمده ـ و نيز به قرينه حديث بعدى .[٢] . إعلام الورى : ج ١ ص ٢٢٦ ، الخرائج والجرائح : ج ١ ص ٩٧ ح ١٥٨ .