ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٣ - اين ماييم كه غايبيم
اينها مسئله امامت را خيلى نازل كردند و آن را پايين آوردند. عصمت را انكار كردند تا خودشان بتوانند به جاى پيامبر بنشينند و همين كار را هم كردند. بعد از اين بود كه جامعه فهميد. وقتى وجود مبارك رسول اكرم (ص) كه در مسائل جزيى وموارد اختلاف، خليفه و جانشين تعيين مىكردند، چگونه مىشود براى حكومت دينى، نظام اسلامى، و اصل دين خليفه تعيين نكنند، آمدند و پذيرفتند كه نصب، حق است ولى منصوص، درباره حضرت على (ع) نيست! نسبت به ديگرى است!
سيدنا الاستاد، مرحوم علامه طباطبايى (ره) مىفرمودند: اخيراً ما به اين نتيجه رسيدهايم هر روايتى كه در فضيلت وجود مبارك حضرت امير پيدا شده، يقين داريم كه مشابه آن درباره اولى و دومى جعل شده است، منتظر بودند ببينند چه فضيلتى از طرف پيامبر (ص) درباره حضرت امير (ع) هست، فوراً مشابه اين را براى آنها جعل مىكردند. اگر پژوهشگرى جستوجو كند، پيدا مىكند. پس اينها اول جريان منصوص بودن و منصوب بودن را نمىپذيرفتند بعد كمكم ديدند كه جامعه مىپرسد، چگونه مىشود آن كسى كه عقل كل است، امور را رها كند؟ اينها هم گفتند: بله، درست است، ولى منصوص و منصوب زيد است نه عمرو.
چهارمين جريان، جريان روحانيت است كه وجود مبارك پيامبر (ص) فرمود و ائمه (ع) نيز فرمودند: علما وارثان انبيا هستند[١]. حالا بحث لفظى نيست كه علما هستند يا روحانيون؟ شما بگوييد علما، آن كه مىگويد اسلام منهاى روحانيت، نمىگويد عالمان دين، حوزهها و مراجع باشند ولى به نام علما باشند نه به نام روحانيت. او با اصل جريان مخالف است نه اين كه اسمش عوض شده باشد. مىگويند: خدا كه واسطه نمىخواهد. بله! خدا واسطه نمىخواهد، ولى معلم مىخواهد يا نه؟! مفسر مىخواهد يا نه؟! مبين مىخواهد يا نه؟! در جريان چهارم، تا جايى كه امكان داشت، با مسئله روحانيت و علماى دين و امثال ذلك مبارزه كردند، بعد ديدند كه نه! نمىتوان گفت مكتب، مفسر، مبين و مبلغ نمىخواهد، و اين نياز، ضرورت جامعه دينى و اسلامى است، پذيرفتند كه چنين چيزى بايد باشد. منتها علماى دربار را ساختند، وعاظ سلاطين درست كردند و گفتند: اينها علماى راستين هستند. اين علماى مشايخ و خود فروختههاى دربارى يا مسئله بلعم باعورا كه قرآن كريم مطرح مىكند، از همين قبيل هستند.
جريان پنجم، جريان ايمان است. در جامعه افرادى هستند كه به خدا، قيامت، وحى، نبوت، كتاب و سنت معتقدند. عدهاى در برابر ايمان، اعراض و اعتراض و معارضه داشتند. گفتند: ايمان چيست؟ بعد وقتى ايمان به انبيا در جامعه جا افتاد همينها گفتند ما مؤمنيم نه شما! اينجا مسئله نفاق پديد آمد. نفاقى كه قرآن مطرح مىكند اينطور نيست كه مثلًا آنها واقعاً از اول ايمان را قبول داشتند كه بگويند ايمان حق است و بعد منافق شده باشند. بيان نورانى اميرالمؤمنين (ع) در اين باره چنين است: ما أسلموا و لكن استسلموا ...[٢]. اينها كه مسلمان نشدند بلكه به ظاهر تسليم شدند. يعنى ابوسفيان و معاويه و امثال اينها، زندگيشان به دو بخش تقسيم شد، قبل از فتح مكه، كافر مطلق بودند بعد از فتحه مكه منافق مطلق شدند. اينها لحظهاى هم مسلمان نبودند و تا ممكن بود در برابر ايمان و مؤمنان مبارزه كردند. بعد وقتى ديدند ايمان در جامعه حاكم شد، گفتند: ما مؤمنيم!
اين جريان خمسهاى كه قرآن كريم ذكر مىكند شامل جريان مهدويت هم مىشود. در جريان مهدويت، كم نبودند عدهاى كه مىگفتند چگونه مىشود كسى به نام امام زمان باشد و ظهور كند. بعد كمكم مهدويت شخصى، تبديل به مهدويت نوعى شد و مدعيان فراوانى پيدا كرد. جريان بابيت و بهائيت و امثال ذلك از اين قبيل است.
مىبايست پژوهشگران و محققان بسيار ژرفانديشى داشته باشيد تا آنچه را درباره وجود مبارك حضرت (ع) است از هم تفكيك كنند. بايد مدعيان رؤيت، بساطشان را جمع كنند، چون افراد به شدت به حضرت علاقهمند و ارادتمندند، اگر كسى ادعاى رويت كند و ظاهرالصلاح هم باشد ممكن است مقبول قرار بگيرد و اين مشكلات فراوانى دارد. در جريان رؤيت بايد اين كارها روشن شود، خيلى از موارد است كه انسان بيمار دارد شفا پيدا مىكند يا گمشدهاى دارد، پيدا مىكند. اما آيا اينها به وسيله شخص حضرت است يا اولياى فراوانى كه زير نظر حضرت هستند و يا شاگردان فراوانى كه حضرت دارد؟ يا اين كه يكى از اولياى خود را اعزام مىكند؟ هيچ برهانى بر مسئله نيست كه مثلًا آن كسى كه شخص گمشده را به منزل مىرساند يا مشكل كسى را حل مىكند، شخص حضرت باشد. اولياى فراوانى در خدمت و تحت تدبير حضرت هستند. حضرت ممكن است به يكى از اينها دستور داده باشند و آن مشكل حل شود. در بعضى از موارد آن تمثلات نفسانى را انسان مشاهده مىكند و خيال مىكند واقعيت است. اين بخش اول كه مشهود است تمثلات نفسانى بوده، بايد از واقعيتبينى جدا شود.
در بخش دوم كه حقيقتاً كسى را مىبيند و مشكل او حل مىشود يا شفاى مرضى بوده يا گمشدهاى را به مقصد مىرساند؛ در اينجا نيز هيچ برهانى ندارد كه حضرت باشد يا شاگردى از شاگردان او. حضرت،