ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٣ - ديدار يار غايب
ديدار يار غايب
ملاقات حضرت آيتاللهالعظمى مرعشى نجفى، قدسسرّه
در ايام تحصيل علوم دينى و فقه اهل بيت (ع) در «نجف اشرف»، شوق زيادى جهت ديدار جمال مولايمان بقية الله الأعظم (عج) داشتم. با خود عهد كردم چهل شب چهارشنبه پياده به «مسجد سهله» بروم، به اين نيت كه جمال آقا صاحب الامر (ع) را زيارت كنم و به اين فوز بزرگ نايل شوم. تا ٣٥ يا ٣٦ شب چهارشنبه ادامه دادم. تصادفاً در اين شب، رفتنم از نجف به تأخير افتاد و هوا ابرى و بارانى بود. نزديك شب وحشت و ترس وجود مرا فرا گرفت؛ مخصوصاً از زيادى قطّاعالطّريق و دزدها. ناگهان صداى پايى را از پشت سر شنيدم كه بيشتر موجب ترس و وحشتم گرديد. برگشتم به عقب، سيد عربى را با لباس اهل باديه ديدم. نزديك من آمد و با زبان فصيح گفتند: اى سيد! سلام عليكم.
ترس و وحشت به كلّى از وجودم رفت و اطمينان و سكون نفس پيدا كردم و تعجّبآور بود كه چگونه اين شخص در تاريكى شديد، متوجّه سيادت من شد و در آن حال، من از اين مطلب غافل بودم. به هر حال سخن مىگفتيم و مىرفتيم. از من سؤال كرد: كجا قصد دارى؟
گفتم: مسجد سهله.
فرمودند: به چه جهت؟
گفتم: به قصد تشرّف و زيارت ولى عصر (ع).
مقدارى كه رفتيم، به «مسجد زيد بن صوحان» كه مسجد كوچكى نزديك مسجد سهله است، رسيديم. داخل مسجد شده و نماز خوانديم. بعد از دعايى كه سيد خواند كه مثل آن بود كه ديوار و سنگها با او آن دعا را مىخواندند، احساس انقلابى عجيب در خود نمودم كه از وصف آن عاجزم.
بعد از دعا، سيد فرمودند: سيد! تو گرسنهاى. چه خوب است شام بخورى. پس سفرهاى را كه زير عبا داشت بيرون آورد و درآن سه قرص نان و دو يا سه خيار سبز تازه بود. مثل اينكه تازه از باغ چيده و آن وقت چلّه زمستان و سرماى زنندهاى بود و من منتقل به اين معنا نشدم كه اين آقا اين خيار تازه سبز را در اين فصل زمستان از كجا آورده؟ طبق دستور آقا شام خوردم.
سپس فرمودند: بلند شو تا به مسجد سهله برويم.
داخل مسجد شديم. آقا مشغول اعمال وارده در مقامات شد و من هم به متابعت آن حضرت انجام وظيفه مىكردم و بدون اختيار، نماز مغرب و عشا را به آقا اقتدا كردم و متوجّه نبودم كه اين آقا كيست؟
بعد از آنكه اعمال تمام شد، آن بزرگوار فرمودند:
اى سيد! آيا مثل ديگران بعد از اعمال مسجد سهله به «مسجد كوفه»