ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - حنظل شيرين
مود در ميان بهت و حيرت خانوادهاش و مردم، همه ماجرا را تعريف كرد و احمد هم با صداقت كودكانهاش از حنظل شيرين و چهار ديوارى امن گفت؛ امّا هيچكس آنها را باور نكرد. قريه «فراسا» به گروهى از نواصب تعلّق داشت و آنها در بغض و كينه نسبت به فرزندان فاطمه (س) در سراسر «عراق» شهره بودند. با شنيدن ماجرا زمزمه در جمع پيچيد كه شما دچار عطش شده و كابوس ديدهايد. بعضى بچّهها را سرزنش كرده و گفتند: حالا به جبران اينهمه اشكى كه مادرانتان ريختهاند، خودتان را با اين حرفها نظر كرده نشان ندهيد ...
مردم به سرعت از دور آنها پراكنده شدند و اجازه ندادند ماجرا بيش از اين در ذهنها حك شود و بر دلها اثر كند. اسماعيل و داود كه در بغض و عداوت سرآمد تمام قريه بودند، بچّههايشان را به تندى به خانهها بردند و در را به روى آنها بستند تا بيش از اين، از معجزهاى سخن نگويند كه همه مىدانستند تنها از «فارس الحجاز» ساخته بود و بس. مادران بچّهها كه فقط از برگشتن آنها خوشحال بودند، نمىخواستند بچّهها انگشتنماى مردم شوند و بچّهها بىآنكه بدانند چرا مردم ناگهان آنها را ترك كرده و با آن همه شور و شوق تنهايشان گذاشتند، به خانهها رفتند. بچّهها، بعد از مدّتى با تأكيد بسيار پدرانشان ماجرا را فراموش كردند و گويى هرگز چنين اتّفاقى در زندگىاشان رخ نداده بود.
محمود سكهها را از ابن حارث گرفت و گفت: كار من كرايه دادن حيوان به زائران است؛ امّا خودم هم بايد با حيوان كرايه همراه باشم.
ابن حارث با تعجّب گفت: آخر براى چه؟ تو حيوان كرايه مىدهى، بَلَد راه كه نيستى.
محمود سر تكان داد و گفت: نه. من عهدى با خدا دارم و بايد همراه زائران باشم.
ابن عرفه دست ابن حارث را كشيد و به كنارى برد و گفت: تو اين جوان را نمىشناسى. اينقدر سؤال نكن. حيوان كرايه كردهاى، بايد او را هم تحمّل كنى.
ابن حارث گفت: من اهل «حلّه» هستم. اين جوان را نمىشناسم؛ ولى نمىدانم چرا نسبت به آمدن او در اين سفر، احساس خوبى ندارم. ابن عرفه آهسته گفت: او اهل فراساست. قريهاى كه به بغض و كينه اهل بيت رسول خدا شهرت دارد. اين جوان هم در دشمنى با خاندان پيامبر سرآمد همه مردم است و ستم به زائران عتبات را باعث قرب خودش به خدا مىداند. عهدى هم كه مىگويد با خدا بسته، همين است.
ابن حارث جا خورد و گفت: با خدا عهد بسته زائران شيعه را آزار دهد؟
- بله و آنقدر هم به اين عهد پاىبند است كه يك سفر زيارتى را از قلم نمىاندازد و از هيچ اذيتى هم ابا ندارد.
- بس كن مرد. اينها را مىدانى و مىخواهى با او همسفر شويم؟
- من اين بار تصميم گرفتهام كمى اذيّتش كنم تا بفهمد بر دل زائران بيچاره چه مىگذرد؟
- چطورى؟
- اين كار با من. او هر بار با تعدادى از رفقاى ناصبىاش با هم بودند. اين دفعه ظاهراً آنها جلوتر رفته و در كاروانسرايى در بين راه منتظر او هستند. تنهاست و فرصت خوبى است.
- تو مثلًا زائر هم هستى و مىخواهى اين جوان را اذيت كنى؟
- اولًا تو نمىدانى اين جوان ناصبى در هر زيارت با شيعيان چه مىكند. ثانياً او مردم را غارت كرده و آزار و اذيّتشان مىكند و اين را مايه قرب به خدا مىداند. حالا من فقط مىخواهم كمى سر به سرش بگذارم.
ابن السهيلى به جمع دوستانش پيوست و گفت: ظاهراً مكارى ديگرى حيوان كرايه نمىدهد.
ابن عرفه گفت: براى همين ما به ناچار از اين محمود ناصبى سنگدل حيوان كرايه كردهايم.
ابن حارث كنار گوش او گفت: و نقشهها برايش كشيد.
برگرفته از كتاب «نجم الثاقب» محدّث نورى.