ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٢ - حنظل شيرين
حنظل شيرين
مريم ضمانتىيار
قافله شتران، با گامهاى خسته و سنگين از راه مىرسيد و سكوت يكنواخت قريه را مىشكست. هر وقت قافلهاى از راه مىرسيد، موجى از شور و شادى را به خانوادههاى چشم به راه هديه مىكرد.
محمود و احمد در كنار كوچه با بقيه بچهها سرگرم بازى بودند كه صداى زنگ قافله را شنيدند. هر دو از جا پريدند و فرياد شادى سر دادند. با آنكه پدران آنها، اهل سفر با قافلههاى تجارى به «بغداد» نبودند كه بچّهها طعم چشمانتظارى را بكشند، با اينهمه، آن دو پسر بچّه هم مثل بچّههايى كه پدر در سفر داشتند، فرياد زدند و مردم را از آمدن قافله با خبر كردند و با پاى برهنه بر روى شنها دويدند. آخرين شترها هم وارد قريه شد و آنها هنور در پى هم مىدويدند و بازى مىكردند و گرد و غبارى كه از بازى و جستو خيز كودكانه آنها به وجود آمده بود، مانع مىشد كه راه را از بيراهه تشخيص دهند و به جاى همراهى با قافله، برخلاف جهت آن مىدويدند و احمد كه كوچكتر بود، هر وقت در دويدن احساس خستگى مىكرد و قدمهايش سست مىشد، محمود را سرزنش مىكرد و به همين دليل آنها با تمام توانى كه نشاط كودكانه به آنها بخشيده بود، به سرعت از قريه دور مىشدند. بىآنكه بدانند راهى را كه در پيش گرفتهاند، دقيقاً برخلاف مسير قافله و قريه است.
محمود كه از شدّت دويدن از نفس افتاده بود، روى زمين نشست و گفت: صبر كن ... خسته شدم. احمد هم كنارش روى شنها نشست. محمود ناگهان متوجّه سكوت وحشتناك دشت شد و به خود آمد: احمد ...! نگاه كن همه بچّهها و قافله رفتهاند.
احمد كه نفس نفس مىزد، بىخبر از آنچه بر سرشان آمده بود گفت: رفته باشند!