دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢١٠ - حکم
حکم
نویسنده (ها) :
محمدصادق لبانی مطلق
آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه ٤ دی ١٣٩٨
تاریخچه مقاله
حُکْم، اصطلاحی در فقه و اصول ناظر به اعتباری از سوی شارع دربارۀ افعال مکلفان. حکم در لغت به معنای داوری دانسته شده که اصل آن از معنای منع آمده است (فیومی، ٢/ ١٤٥)، و در قرآن کریم نیز در همین معنا به کار رفته است (مثلاً یوسف/ ١٢/ ٦٧؛ انبیاء/ ٢١/ ٧٩). گاه برخی معانی مانند علم و عدل نیز دربارۀ این واژه گفته شده است (نک : ابنمنظور).
مفهوم حکم
ریشۀ بحث از مفهوم حکم به گفتوگوهای کلامی در سدههای متقدم هجری بازمیگردد. معتزله حکم را صفت متعلق به فعل تعریف میکردند (مجاهد، ٢٩٢؛ برای بسط، نک : ابوالحسین، ١/ ٣٦٤- ٣٦٩). در تعریفی برگرفته از ابوالحسن اشعری (د ٣٢٤ ق/ ٩٣٦ م)، حکم عبارت از خطاب شرع دانسته میشد (غزالی، ٤٥) که به اقتضا یا تخییر به افعال مکلفان تعلق گرفته و شامل احکام خمسه میگردد (همو، ٥٢). از عالمان متقدم امامی، سیدمرتضى حکم را مدلول دلیل شرعی ناظر به حسن یا قبح دانسته، و به نسبت این معانی با وجوب و ندب و کراهت پرداخته است (ص ٣٦٨). در ادامۀ همین دیدگاه، قرنها بعد محقق حلی تقسیم احکام به حسن و قبیح را کاملاً با احکام خمسه پیوند داده است (نک : ص ٤٧).
در سدههای میانی، مشهور فقهای امامیه و اهل سنت نیز حکم را خطاب شرع یا شارع میدانستند (علامۀ حلی، ٨٣؛ زرکشی، ١/ ١١٧؛ شهید ثانی، ٢٩)، که به اقتضا یا تخییر به افعال مکلفان تعلق میگیرد (اسنوی، ٤٧؛ شهید اول، ١/ ٣٩) و بعضی وضع را نیز اضافه میکردند (علامۀ حلی، همانجا؛ ابن ابی جمهور، ٣٥؛ تفتازانی، ١/ ٢٤). این در حالی است که از متأخران، کسی چون محقق اصفهانی، به جای خطاب یا تعابیر دیگر، از تعبیر جامعی مانند انشاء شارع استفاده کرده است (اصفهانی، حاشیة ... ، ١/ ١٧).
این تعریفها از سوی متأخران به علت خلط دلیل و مدلول (میرزای قمی، ١/ ٥)، و سبب و مسبب مورد انتقاد قرار گرفته است (نک : تفتازانی، ١/ ٢٥؛ آمدی، ١/ ٩٦)؛ با این بیان که خطابِ شرع دلیل حکم است نه خود حکم، همچنان که انشاء هم مبرز حکم است نه خود حکم (خویی، مصباح ... ، ٣/ ٨٧؛ گرجی، ٣١). همچنین تعریفهای مذکور تنها شامل ادلۀ نقلی از کتاب و سنت میشود و ادلۀ لبّی و عقلی را در بر نمیگیرد؛ مضاف بر این، در بعضی از موارد مانند پرداخت زکات از مال مجنون و غیربالغ، غیرمکلفان نیز طرف خطاب شارع قرار گرفتهاند (مفید، ٢٣٨؛ زرکشی، ١/ ١٢٨؛ طباطبایی، علی، ٥/ ٨).
به واسطۀ این انتقادات، برخی از عالمان قائلاند که حکم، «طلب شارع» از مکلف است برای انجام دادن یا ترک کردن فعلی اعم از آنکه استحقاق ذم در صورت مخالفت را دربر دارد (وجوب، حرمت)، یا استحقاق ذمی نیست (ندب، کراهت) یا نسبت فعل و ترک برابر است (اباحه) (شیخ بهایی، ٦٢-٦٣). این تعریف نیز از انتقاد مصون باقی نمانده است، زیرا اولاً طلب، وصفی است حقیقی و غیراختیاری، در حالی که حکم امری است اعتباری و اختیاری (خویی، همان، ٣/ ٨٦)، و ثانیاً تعریف شامل احکام وضعی نمیگردد (گرجی، همانجا). لذا متأخران عنصر اساسی حکم را اعتبار (خویی، همان، ٢/ ٨٧) یا جعل صادر از مولی میدانند که از حیث اقتضا یا تخییر به افعال مکلفان تعلق میگیرد و انشاء مبرز آن است (نک : نائینی، فوائد ... ، ٤/ ٣٨٤). نقد وارد بر تعریف اخیر هم آن است که همۀ احکام، مجعول به جعل تشریعی نیستند، هرچند ممکن است مجعول به جعل تکوینی باشند؛ اما جعل تکوینی، مصحح جعل تشریعی نیست و لذا اموری چون جزئیت و مانعیت مجعول شارع نیستند (عراقی، ٤/ ٨٨؛ ایروانی، ٢/ ١٨٨). در همین راستا، در تعریفی دیگر حکم را اعتبار ثبوتِ نسبت و رابطۀ بین موضوع و محمول از طرف شارع میدانند، مشروط بر اینکه این اعتبار به نحوی از انحاء، انشاء شده باشد (گرجی، ٣٠).
حکم تکلیفی و حکم وضعی
مشهور اصولین امامیه و اهل سنت معتقدند احکام به دو قسم احکام تکلیفی و احکام وضعی تقسیم میگردند. حکم اگر به طور مستقیم و بدون واسطه به فعل یا ترک عملی به نحو الزام، منع یا ترخیص تعلق گیرد، حکم تکلیفی نامیده میشود؛ که به ترتیب به وجوب، حرمت و اباحه (به معنی اعم) تعبیر میشود و چنانچه ترخیص با رجحان فعل یا ترک آن همراه باشد، استحباب یا کراهت، و در غیر اینصورت اباحه به معنی اخص نام دارد (شیخ بهایی، ٦٥). با این حال، تقسیمات گستردهتری هم وجود دارد؛ مثلاً حنفیه احکام تکلیفی را به ٧ قسم فرض، وجوب، حرمت، ندب (سنت مؤکده و غیرمؤکده)، کراهت تحریم، کراهت تنزیه و اباحه تقسیم نمودهاند (بیضاوی، ١/ ٥٢؛ خضری، ٣٤). لذا حکم تکلیفی، اعتبار صادر از شارع از حیث اقتضا یا تخییر است که به طور مستقیم به افعال مکلفین تعلق میگیرد و در مقابل، احکام وضعی، احکامی هستند که مقتضی پاداش و کیفر نبوده، تعلق آن به افعال مکلفین به طور غیرمستقیم است (نائینی، فوائد، ٤/ ٣٨٤؛ خویی، مصباح، ٢/ ٩٢).
گروهی از اصولیان احکام وضعی را منحصر به سببیت، شرطیت و مانعیت میدانند (علامۀ حلی، شهید اول، همانجاها؛ شوکانی، ٦)، برخی علیت و علامت، و گروهی صحت و فساد (شهید ثانی، ٣٧؛ غزالی، ٨؛ بنانی، ١/ ٨٥)؛ و عزیمت و رخصت را نیز اضافه نمودهاند (زرکشی، ١/ ١٢٧؛ آمدی، ١/ ٩٦؛ تفتازانی، ٢/ ٢٦٥). با این حال، عزیمت و رخصت بهعلاوۀ صحت و فساد واقعی مورد انتقاد واقع شده است و شارحین این موارد را امور انتزاعی میدانند و نه اعتباری (خویی، همان، ٣/ ٩٦). برخی دیگر از نویسندگان احکامی همچون حریت و رق، کُرّیت، مسافت، بدلیت، نیابت، مالکیت، زوجیت، اهلیت و ولایت را احکام وضعی میشمرند. با این حال، فقهای متأخر امامیه حکم وضعی را اعتبار صادره از ناحیۀ شارع میدانند و معتقدند هر حکمی که در زمرۀ احکام تکلیفی قرار نگیرد، حکم وضعی است و لذا انحصاری در شمار آن وجود ندارد (آخوند خراسانی، کفایة ... ، ٤٠٠؛ نائینی، همان، ٤/ ٣٨٥؛ بجنوردی، ٢/ ٣٩٦؛ خمینی، الرسائل، ١/ ١٢٠). تفاوت دیگر بین احکام تکلیفی و وضعی آن است که در احکام تکلیفی علم و قدرت مکلَّف به عمل شرط است، اما در احکام وضعی لزوماً شرط نیست؛ لذا مجنون، صغیر، سفیه، خفته و مضطر دارای مسئولیت وضعیاند.
در خصوص ارتباط بین احکام تکلیفی و وضعی، ٤ نظریۀ عمده وجود دارد: برخی از فقها احکام وضعی را منتزع از احکام تکلیفی میدانند؛ به عنوان مثال جواز تصرف، منشأ انتزاع ملکیت است (شهید اول، ١/ ٣٠؛ شیخ بهایی، ٦٢؛ شیخ انصاری، فرائد ... ، ٢/ ٦٠١؛ فاضل، ٤٤٦). چهرههایی شاخص از فقها، از نظر مفهومی و مصداقی بر این نظریه انتقاد نمودهاند؛ چه، در بعضی از موارد حکم وضعی وجود دارد، اما حکم تکلیفی حاکم نیست؛ مانند محجورین که وضعاً نسبت به اموال خود مالکاند، اما تکلیفاً تصرفشان جایز نیست؛ یا مضطر که بنا به قاعدۀ اتلاف دارای مسئولیت است، اما عقوبت نمیگردد؛ یا اموری چون ولایت، خلافت و قضاء که وضع علىحده دارند (آخوند خراسانی، همان، ٤٠٢؛ نائینی، فوائد، همانجا). گروهی دیگر از فقها بهطورکلی قائل به وضع علىحده برای احکام وضعیاند (شهید ثانی، ٢٩؛ تونی، ٢٠٢؛ وحید، ٩٥؛ میرزای قمی، ١/ ١٠٠).
متأخرین از فقها قائل به تفصیل بوده، معتقدند بعضی از احکام وضعی نه به طور مستقل جعل شدهاند و نه به تبع تکلیف ــ اگرچه مجعول به جعل تکوینی باشند ــ بلکه اموری انتزاعی هستند مانند سببیت، شرطیت، مانعیت و رافعیت در تکلیف (آخوند خراسانی، همان، ٤٠٠-٤٠١؛ اصفهانی، نهایة ... ، ٣/ ١٢٢)؛ بعضی دیگر از احکام وضعی، انتزاعشده از احکام تکلیفیاند مانند جزئیت، شرطیت، مانعیت و قاطعیت برای عمل، و بعضی دیگر استقلالیاند مانند نبوت، ولایت، امامت، حجیت، قضاوت، نیابت، حریت، ملکیت و زوجیت. لذا در دو مورد اخیر، حکمِ جواز تصرف و استمتاع، از آثار ملکیت یا زوجیت است.
برخی دیگر از فقها با نقد قسم نخست در تفصیل یادشده، از این حیث که در آن خلط بین جعل و مجعول صورت گرفته است، معتقدند که احکام وضعی دو نوعاند: بعضی مانند ملکیت و زوجیت مجعول به استقلال، و برخی منتزع از تکلیفاند (نائینی، المکاسب، ١/ ١٨١؛ بجنوردی، ٢/ ٣٩٨؛ خویی، مصباح، ٣/ ٩٣؛ خمینی، همان، ١/ ١١٨-١٢٠) و قسم اول از نظر آنان منتفی است. با این حال، به نظر میرسد در تقسیم آنان، شق سومی قابل تصور است و آن احکام تکلیفی است که از احکام وضعی منبعث میگردد، مانند وجوب نفقه و دیگر احکام تکلیفی مترتب بر زوجیت (نائینی، فوائد، ٤/ ٣٨٩-٣٩١).
انواع حکم
در بحث از انواع حکم، مهمترین آنها همان تقسیم حکم به تکلیفی و وضعی است، اما در کنار آن، تقسیمات دیگری هم وجود دارد، شامل:
الف ـ حکم تأسیسی و حکم امضایی
حکم تأسیسی یا ابتدایی حکمی است که از طرف شارع جعل شده و در عرف سابقهای نداشته است، مانند برخی از عبادات؛ اما حکم امضایی حکمی است که پیش از جعل شارع نیز عرف آن را اعتبار کرده و شارع آن را امضا نموده است، مانند عقود و مجازاتهای شرعی از جمله دیات (همان، ٤/ ٣٨٨- ٣٨٩).
در مقام ریزبینی، میتوان پرسید که اگر منظور از احکام تأسیسی این باشد که مسبوق به هیچ سابقهای نبوده است، باید گفت که تمامی احکام ــ دستکم در حد کلیت آنها ــ در ادیان پیشین دارای سابقه بوده و شارع همانند آنچه در احکام معاملات و امثال آن که غالباً امضایی انگاشته شدهاند، تغییرات یا تأسیسهایی را وارد نموده است، تغییرات و تأسیسهای مشابهی را در احکام عبادات وارد کرده که غالباً تأسیسی محض انگاشته شدهاند و در این خصوص، فرق معناداری میان عبادات و معاملات وجود ندارد. به عنوان نمونه، میتوان به نماز و روزه اشاره کرد که زمینههای آن در ادیان یهودی، مسیحی و زردشتی (شیخو، ١٧٧- ١٧٩؛ علی، ٦-٧؛ رضی، ٥٦- ٥٨) نشان از مرحلهای بودن این تشریع دارد و در قرآن کریم نیز تلویحاً و تصریحاً به این سابقه اشاره شده است (مثلاً بقره/ ٢/ ١٨٣). همچنانکه در غیر عبادات، مثلاً در حکم به ممنوعیت ازدواج همزمان دو خواهر، درحالیکه جزئیت این حکم تأسیسی است، باید آن را در چارچوب امضای کلیت نکاح بررسی نمود، اتفاقی که در تحلیل کلی بیع و تحریم ربا هم نمونۀ دیگر آن دیده میشود (همان/ ٢٧٥).
ب ـ حکم واقعی و حکم ظاهری
تقسیم احکام به واقعی و ظاهری، اصطلاحی اصولی است؛ بدین معنا که هرگاه حکم شرعی از آن حیث که فینفسه فعلی از افعال است ثابت گردد و در موضوع آن شکی وجود نداشته باشد، حکم را واقعی گویند و دلیلی را که بر این حکم دلالت مینماید، دلیل اجتهادی مینامند، مانند وجوب نماز. اما چنانچه حکم شرعی برای امری از آن حیث که حکم واقعی آن مجهول و مشکوک است، ثابت گردد و به اصول عملیه مانند برائت و استصحاب رجوع شود، حکم را ظاهری و مستند حکم را دلیل فقاهتی گویند (مظفر، ١/ ٦؛ صدر، دروس ... ، ٢/ ١٥). برخی از فقها نیز احکام ظاهری را احکام واقعی ثانوی نامیدهاند (شیخ انصاری، فرائد، ١/ ٣٠٨).
ج ـ احکام اولیه و ثانویه
تقسیمی است برای احکام واقعی، و در آن احکامی که متعلق به فعل مکلف یا موضوع خارجی (ذوات) باشد و صرفاً به دلیل مصالح و مفاسد موجود واقعی جعل شده و به عناوین اصلی و اولیۀ آن افعال تعلق گیرد، بدون آنکه راجع به حالات استثنایی مکلف باشد، احکام اولی خوانده میشوند؛ اما احکام ثانوی به موضوعاتی تعلق میگیرند که به عناوین ثانویه بازگردند. از قبیل اضطرار، اکراه، عجز، ضرر، عسر و حرج، تقیه، نذر، عهد، قسم و اطاعت والدین (همو، المکاسب، ٦/ ٢٦؛ آخوند خراسانی، کفایة، ٣٨٢؛ نائینی، فوائد، ٣/ ٩٥؛ حکیم، ١/ ٥٠٧- ٥٠٨؛ خمینی، البیع، ٤/ ١٦٣، ٥/ ١١١، ٢٦٤). گفتنی است، برخی حکم حکومتی را حکم اولیه (همو، صحیفه ... ، ٢٠/ ٤٥٧)، و برخی ثانویه (صدر، اقتصادنا، ٦٨٩) میدانند.
گروهی از فقها نظر به مقتضیات دوران مدرن در کنار احکام منصوص و ثابت با تعابیر مختلف بخش دیگری به نام احکام غیرمنصوص (نائینی، تنبیه ... ، ١٣٣-١٣٤)، متغیر (مطهری، ١/ ١٨٣ بب )، و احکام جزئی متعلق به امور جاری (طباطبایی، محمدحسین، ٤/ ١٢١) نام بردهاند که مربوط به حوادث جاری و تابع مقتضیات زمان است، بر اثر تغییر زمان، تغییر میکند و از اختیارات حاکم اسلامی است. همچنین برخی دیگر از فقها با تعمیم احکام ثانویه از عناوین لاضرر، لاحرج، اضطرار، اکراه و جز آن، به عنوان مصلحت و حفظ نظام، برای حاکم در تقنین قوانین جاری و مقتضی زمان و مکان، اختیاراتی قائل شدهاند (خمینی، همان، ١٥/ ٢٩٧، ١٧/ ٢٤٩، ٢٥٣، ٢١/ ٣٣٥، ٣٩٩). برخی نیز در کنار احکام منصوص از خلأ نصوص به عنوان منطقة الفراغ یاد کرده، و آن را عرصهای برای اجتهاد در احکام ناظر به زمان و مکان شمردهاند (صدر، همان، ٣٨٠).
در خصوص ارتباط احکام ثانویه با اولیه برخی قائل به تضادند (نراقی، ٢١)، برخی احکام ثانویه را حاکم میدانند (شیخ انصاری، فرائد، ٢/ ٥٣٦؛ خویی، موسوعة، ١٠/ ٦٩، ٣٠/ ٢٢٣)، برخی دیگر به تخصیص (حکیم، ٢/ ٣٨٥)، و بعضی به توفیق عرفی (آخوند خراسانی، همانجا) قائلاند.
د ـ حکم مولوی و حکم ارشادی
حکم مولوی عبارت است از حکم به انجام کاری که خود آن کار دارای مصلحت است (امر مولوی)، یا به ترک کاری که ارتکاب آن، دارای مفسده است (نهی مولوی)؛ به بیانی دیگر، حکم مولوی آن است که اطاعت آن موجب پاداش، و ترک آن سبب کیفر شود. در مقابل، حکم ارشادی حکمی است که شارع در آن ارشاد به مصلحتی بیرون از دایرۀ شرع دارد که اطاعت یا ترک آن فی نفسه، منشأ پاداش یا کیفر نیست. در حکم ارشادی، تنها آنچه سبب ثواب و عقاب میشود، امتثال از باب تأسی یا ترکِ از باب تجری است (شیخ انصاری، همان، ١/ ٣٥٩، ٣٨١؛ آخوند خراسانی، درر ... ، ٢٤٣؛ بجنوردی، ١/ ١٨٥). برخی در تبیین رابطۀ میان حکم مولوی و ارشادی، یادآور شدهاند در مواردی که حکم عقل وجود ندارد، حکم صادر از سوی شارع، مولوی است (همو، ٢/ ٢٥٦).
مآخذ
آخوند خراسانی، محمدکاظم، درر الفوائد، تهران، ١٤١٠ ق؛
همو، کفایة الاصول، قم، ١٣٨٩ ش؛
آمدی، علی، الاحکام، به کوشش عبدالمنعم ابراهیم، مکه، ١٤٢١ ق؛
ابن ابیجمهور، محمد، الاقطاب الفقهیة، به کوشش محمد حسون، قم، ١٤١٠ ق؛
ابنمنظور، لسان؛
ابوالحسین بصری، محمد، المعتمد، به کوشش محمد حمیدالله و دیگران، دمشق، ١٣٨٥ ق/ ١٩٦٥ م؛
اسنوی، عبدالرحیم، نهایة السؤل، قاهره، عالم الکتب؛
اصفهانی، محمدحسین، حاشیة المکاسب، قم، ١٤١٨ ق؛
همو، نهایة الدرایة، به کوشش مهدی احدی، قم، ١٣٧٤ ش؛
ایروانی، علی، نهایة النهایة، قم، ١٣٧٠ ش؛
بجنوردی، محمدحسن، منتهی الاصول، قم، انتشارات بصیرتی؛
بنانی، عبدالرحمان، حاشیة على شرح جمع الجوامع، بیروت، ١٤٢٠ ق/ ٢٠٠٠ م؛
بیضاوی، عبدالله، منهاج الاصول، بولاق، ١٣١٠ ق؛
تفتازانی، مسعود، شرح التلویح، به کوشش زکریا عمیرات، بیروت، ١٤١٦ ق؛
تونی، عبدالله، الوافیة، مجمع الفکر الاسلامی، ١٤١٥ ق؛
حکیم، محسن، حقائق الاصول، قم، ١٤٠٨ ق؛
خضری، محمد، اصول الفقه، قاهره، ١٣٨٩ ق/ ١٩٦٩ م؛
خمینی، روحالله، البیع، تهران، ١٤٢١ ق؛
همو، الرسائل، قم، ١٣٨٥ ق؛
همو، صحیفۀ امام، مؤسسۀ تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ١٣٨٦ ق؛
خویی، ابوالقاسم، مصباح الاصول، قم، ١٤٢٢ ق؛
همو، موسوعة، قم، ١٤١٨ ق؛
رضی، هاشم، راهنمای دین زردشتی، تهران، ١٣٥٢ ش؛
زرکشی، محمد، البحر المحیط، کویت، ١٤١٣ ق؛
سیدمرتضى، علی، «الحدود و الحقائق»، رسائل الشریف المرتضى، به کوشش احمد حسینی، قم، ١٤٠٥ ق، ج ٢؛
شوکانی، محمد، ارشاد الفحول، قاهره، ١٤١٨ ق؛
شهید اول، محمد، القواعد و الفوائد، قم، ١٤٠٠ ق؛
شهید ثانی، زینالدین، تمهید القواعد، قم، ١٤١٦ ق؛
شیخ انصاری، مرتضى، فرائد الاصول، قم، ١٤٢٧ ق؛
همو، المکاسب، قم، ١٤٢٧ ق؛
شیخ بهایی، محمد، زبدة الاصول، تهران، ١٤٢٣ ق؛
شیخو، لویس، النصرانیة و آدابها بین عرب الجاهلیة، بیروت، ١٩٨٩ م؛
صدر، محمدباقر، دروس فی علم الاصول، قم، مؤسسة النشر الاسلامی؛
همو، اقتصادنا، قم، ١٤١٧ ق؛
طباطبایی، علی، ریاض المسائل، قم، ١٤١٨ ق؛
طباطبایی، محمدحسین، المیزان، قم، ١٤١٧ ق؛
عراقی، ضیاءالدین، نهایة الافکار، تقریر محمدتقی بروجردی، قم، ١٤١٧ ق؛
علامۀ حلی، حسن، مبادئ الوصول، قم، ١٤٠٤ ق؛
علی، جواد، تاریخ الصلاة فی الاسلام، بغداد، مطبعة الضیاء؛
غزالی، محمد، المستصفى، بیروت، ١٤١٧ ق؛
فاضل اردکانی، حسین، غایة المسؤول، قم، مؤسسۀ آل البیت (ع)؛
فیومی، احمد، المصباح المنیر، قم، دارالرضی؛
قرآن کریم؛
گرجی، ابوالقاسم، «حق و حکم و فرق میان آنها»، نشریۀ مطالعات حقوقی و قضایی، ١٣٦٤ ش، شم ١؛
مجاهد، محمد، مفاتیح الاصول، قم، مؤسسۀ آل البیت (ع)؛
محقق حلی، جعفر، معارج الاصول، قم، ١٤٠٣ ق؛
مطهری، مرتضى، اسلام و مقتضیات زمان، تهران، ١٣٧٣ ش؛
مظفر، محمدرضا، اصول الفقه، قم، انتشارات اسماعیلیان؛
مفید، محمد، المقنعة، قم، ١٤١٣ ق؛
میرزای قمی، ابوالقاسم، قوانین الاصول، چ سنگی، ایران، ١٣٠٣ ق؛
نائینی، محمدحسین، تنبیه الامة و تنزیه الملة، به کوشش جواد ورعی، قم، ١٣٨٨ ش؛
همو، المکاسب و البیع، قم، ١٤١٣ ق؛
همو، فوائد الاصول، قم، ١٤١٧ ق؛
نراقی، احمد، عوائد الایام، قم، ١٤١٧ ق؛
وحید بهبهانی، محمدباقر، الفوائد الحائریة، قم، ١٤١٥ ق.
محمدصادق لبانی مطلق