بخیل نامه - پوریزدی، رحمت - الصفحة ١٩ - دعا

گویند بخیلی نیمه شب دعا می‌كرد و می‌گفت: الهی! امشب مرا هزار تومان نقد بده و فردا بستان! زنش كه مناجات او را می‌شنید، گفت: این دیگر چه دعایی باشد! پولی كه امشب خدا دهد و فردا بازگیرد، چه گرهی گشاید؟ بخیل گفت: بگذار او بدهد، مگر با جانم بستاند.[١]

مخور تنها، ‌گرت[٢] خود آب جوی است که تنهاخور، چو دریا تَلخ روی است [٣]


[١]. لطایف و پندهای تاریخی، ص٣٠.