فرهنگ نامه مرثيه سرايى و عزادارى سيد الشهداء - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٨ - چرا ذلت فرزندم حسين را خواندى؟!
طرف رسيدند و ما را به موقف حساب كشاندند. در آنجا منبرى ديديم بسيار بلند كه پلههاى زيادى داشت و سيد انبياء صلى الله عليه و آله بر بالاى آن نشسته و اميرالمؤمنين عليه السلام بر پله اول آن ايستاده و مشغول است به رسيدن حساب خلايق. و آنها در پيش روى آن حضرت صف كشيده، چون نوبت حساب به من رسيد مرا مخاطب كرد و به نحو سرزنش و توبيخ فرمود: «چرا ذلت فرزندم حسين را خواندى و او را به مذلت و خوارى نسبت دادى؟». پس در جواب متحير شدم و جز انكار چارهاى نديدم، پس منكر شدم كه نخواندم. پس ديدم دردى به بازويم رسيد گويا ميخ آهنى در آن فرو رفته ملتفت شدم به طرف خود مردى را، ديدم كه در كفش طوماريست، آن را به من داد، گشودم ديدم صورت مجالس من در آن بود و در هر جا و هر وقت و هر چه خوانده بودم در آن ثبت شده بود و از آن جمله همان فقره كه از من سؤال كردند.
پس حيله ديگر به خاطرم آمد، گفتم: مجلسى رحمه الله آن را در جلد دهم بحار ذكر كرده، پس به يكى از خدام حاضرين فرمود: برو از مجلسى آن كتاب را بگير، پس ملتفت شدم ديدم از طرف راست منبر صفوف بسيار است كه اول آن جنب منبر و آخر آن خداى داند كه به كجا منتهى مىشود و هر عالمى مؤلفاتش در پيش رويش گذاشته، شخص اول در صف اول مرحوم مجلسى است. چون رسول حضرت پيغام را به او رساند در ميان كتب آن كتاب را برداشت به او داد، گرفت آورد. اشاره فرمود به من دهد، گرفتم و در بحر تحير فرو