عرفان حافظ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٢ - نظام احسن
«منطق» در اینجا نیستند، در واقع مافوق منطق، در شهودی که- تمام هستی را یکجا به عنوان یک جلوه از ذات کامل الصفات حق تعالی میبیند اصلًا عالم یعنی «خدا در یک آئینه». اگر فرض کنیم عارفی در عالم نقص ببیند معنایش این است که در خدا نقص میبیند، چون عالم در نظر عارف درست مثل صورت منعکس در آئینه است در نظر ما که از خودش چیزی ندارد، هرچه هست همان است، تمامْ آن است. اگر کسی چنین حرفی بزند او دیگر نمیتواند عارف باشد، چون هیچ عارفی تفوّه نمیکند که ذات حق که وجود مطلق و کمال مطلق است و عدم و نقص نمیتواند در آن راه داشته باشد ناقص باشد، قهراً در تمام عالم و در مجموع عالم هم در عرفان چنین فرض نمیشود.
در اینکه حافظ مردی است عارف و خودش هم خودش را به صفت عرفانی میستاید بحثی نیست، گو اینکه با «صوفی»- که یک اصطلاح تقریباً عرفی شده بوده یعنی یک تصوف حرفهای در میان مردم پیدا شده بود که آن هم از نظر عارف یک نوع در و دکان بود- و با تصوف احیاناً مبارزه میکند نه همیشه، یعنی صوفی را تقسیم میکند به صوفی شایسته و صوفی ناشایسته، مثلًا:
نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد | ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد | |