عرفان حافظ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١١ - وحدت تجلّی
همه چیز از من فیض میگیرد. فهمیدم که من شایسته چنین مقامی نیستم و این هر جا هست خلاصه یک غلطی و یک اشتباهی رخ داده که من چنین چیزی هستم. زمستان بود. از آنجا حرکت کردم مشرف شدم کاظمین (روی حسابی که پیش خودش داشته) و روی سنگهای پای ضریح حضرت آنقدر سرم را به زمین زدم و گریه کردم و اشک ریختم تا آخر حقیقت بر من روشن شد و فهمیدم چه بوده که من آن را اینجور خیال کردم.
«عکس روی تو چو در آینه جام افتاد».
اینجا آینه جام خود انسان است، قلب انسان است (این تعبیر دومی است که میخواستم بگویم). در این حکایتی که نقل کردم ممکن است مقصود این باشد.
«عارف از خنده میدر طمع خام افتاد».
«مِی» خندید برای او، اشتباه کرد، خیال کرد خودش است؛ جلوهاش پیدا شد، خیال کرد خودش است، خیال کرد رسیده. محل شاهد من در این مطلب نبود، مطلب ما این بود که تجلی، واحد است. میگوید:
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد | این همه نقش در آئینه اوهام افتاد | |