معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦

جانِ جان
محمودی سهیل


دريا در غدير
از ابتداي قصيده‌ي پارسي تاکنون قصايد بسياري در مدح شاه ولايت، اميرمؤمنان علي-‌عليه‌السلام‌- سروده شده است. قصيده‌اي که «سهيل محمودي» نيز در مدح اين شخصيت بي‌نظير و انکارناشدني سروده، همان استحکام و ضخامت قصايد ديروز را داراست به اضافه‌ي اين که هم در ظاهر و هم در محتوا، بسيار امروزي است. سرودن قصيده به دليل طولاني و فني بودنش، کمي سخت مي‌نمايد؛ اما سهيل محمودي به خوبي از پس سختي‌هاي آن برآمده است. با هم قصيده‌ي زيبا و روان «دريا در غدير» را مي‌خوانيم.
شب رفت و صبح ديد که فرداست
پلکي زد و ز خواب به‌پا خاست
از شرق آب‌هاي کف‌آلود
خورشيد بردميده و پيداست
با اين پرنده‌هاي خوش‌آواز
ساحل ز بانگ و هلهله غوغاست
انگار دوش، دختر خورشيد
اين دختري که اين همه زيباست!
تن شسته در طراوت دريا
کاين‌گونه دل‌فريب و دل‌آراست
زان ابرهاي خيس که ساحل
از دَرک‌شان به نرمي ديباست
در دوردست آبي دريا
يک لکه ابر گم‌شده پيداست
گويي که چشم‌هاي تر او
در کار صبح، گرم تماشاست
اين نرم موج‌هاي پياپي
گيسوي حلقه حلقه‌ي درياست
دريا‌- که مثل خاطره دور است‌-
دريا‌- که مثل لحظه همين‌جاست-
اين حجم بي‌نهايت آبي
تلفيقي از حقيقت و رؤياست
اين پاک، اين کرامت سيال
آميزه‌اي ز خشم و مدار است
گاهي چو يک حماسه‌ي بشکوه
گاهي چو يک تغزّل شيواست
مثل علي به لحظه‌ي پيکار
مثل علي به نيمه‌ي شب‌هاست
مردي که روح نوح و خليل است
روحي که روح‌بخش مسيحاست
روحي که ناشناخته مانده
روحي که تا هميشه معمّاست
روحي که چون درخت و شقايق
نبض بلوغ جنگل و صحراست
در دوردست شب، شب کوفه
اين ناله‌هاي کيست که برپاست؟
انگار آن عبادت معصوم
در غربت نخيله، به نجواست
اين شب، شب ملائکه و روح
يا رازگونه ليله‌ي اسراست؟
آن نور در حصار نگنجيد
پرواز کرد هر طرفي خواست
فرياد آن عدالت مظلوم
در کوچه‌سار خاطره برجاست
خود، روح سبز باغ گواه است:
آن سرو استقامت تنهاست
او بر ستيغ قاف شجاعت
همواره در تجرّد عنقاست
در جست‌وجوي آن ابديّت
همواره شوق راهي سيناست
وقتي که شب به وسعت يلداست
خورشيد گرم ياد تو، با ماست
اي چشمه‌سار! مزرعه‌ها را
ياد هماره سبز تو سقاست
برخيز‌- اي نماز مجسم!‌-
بر مأذنه، بلال در آواست
در سردسير فاصله، محراب
آغوشِ گرم‌جوشِ تمنّاست
بي تو هنوز کعبه‌ي حرمت
با جامه‌ي سيه به معزّاست
بي‌تو مدينه ساکت و خاموش
بي‌تو هواي کوفه غم‌افزاست
بي‌تو هواي ابري چشمم
عمري براي گريه مهيّاست
وقتي تو در ميانه نباشي
شادي چو عمر صاعقه کوتاست
بي‌تو گسسته دفتر ماني
بي‌تو شکسته چنگ نکيساست
بي‌تو پگاه خاطره، تاريک
با تو نگاه پنجره بيناست
بي‌تو صداي آب، غم‌آلود
با تو نواي ناي، طرب‌زاست
- اي آن‌که آفتاب‌تريني!‌-
با تو، چه وحشتيم ز سرماست
روح تو چون قصيده بلند است
ديگر چه جاي وصف تو، ما راست
از دفتر «فصلي از عاشقانه‌ها»