معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٨

و اما بعد
هاشمی سید سعید


* بچه‌هاي امروز، بچه‌هاي ديروز
پاي تلويزيون نشسته بودم که برنامه‌اي پخش شد به نام بچه‌هاي ديروز. اين برنامه يادآور کارتون‌ها و سريال‌هايي بود که ما سال‌ها پيش در تلويزيون شاهد بوديم. برنامه‌هايي مثل: نخودي، مدرسه‌ي موش‌ها، باز مدرسه‌ام دير شد، مَثَل‌آباد، محله‌ي بروبيا و...
برنامه‌هايي که ما، دو يا سه دهه‌ي گذشته‌- که بچه‌هايي ريز و نقلي بوديم‌- با علاقه در تلويزيون دنبال مي‌کرديم و همين که ساعت پخش آن‌ها فرا مي‌رسيد، هر کاري داشتيم کنار مي‌گذاشتيم و مي‌نشستيم مقابل تلويزيون. اين برنامه‌ها آن‌قدر جالب توجه بودند که حتي پدر و مادرهاي‌مان هم آن‌ها را تماشا مي‌کردند. روز بعدش هم به مدرسه مي‌رفتيم و داستان فيلم يا کارتون را براي هم‌کلاسي‌هاي‌مان تعريف مي‌کرديم؛ با اين‌که مي‌دانستيم آن‌ها هم اين برنامه‌ها را ديده‌اند.
الآن که دوباره آن برنامه‌ها را پخش مي‌کنند به دوران کودکي‌مان پَر مي‌زنيم و ياد آن روزهاي خجسته‌ي آميخته با ترس، جنگ و بمباران مي‌افتيم. اما الآن با خودم فکر مي‌کنم که برنامه‌ي جذاب تلويزيون براي بچه‌هاي امروز چيست؟ کدام برنامه را پخش مي‌کند که بعدها براي بچه‌ها نوستالوژي شود و سي سال بعد يک نويسنده در يک مجله، چنين چيزي درباره‌ي برنامه‌هاي مورد علاقه‌ي کودکي‌اش بنويسد؟
کدام برنامه است که بعد از پخشش بچه‌ها توي مدرسه جمع شوند و درباره‌ي آن صحبت کنند؟
ظاهراً بچه‌هاي امروز خيلي فرق کرده‌اند. در آينده هيچ‌کدام نوستالوژي ندارند. هيچ کارتوني توي دل آن‌ها جا باز نکرده. سي‌دي‌ها و بازي‌هاي رايانه‌اي جايي براي خاطرات نگذاشته‌اند.
* وقتي همه‌چيز از بين مي‌رود
کلاس اول راهنمايي، دبيري داشتيم که به ما درس علوم مي‌داد. آقايي با موها و محاسن بلند و سفيد، خوش‌قيافه و به شدت مذهبي و انقلابي. سال ١٣٦٥ بود؛ يعني اوج جنگ ايران و عراق. همه‌ي صحبت‌ها در همه‌ي کلاس‌ها به جنگ و جبهه ختم مي‌شد؛ اما دبير مهربان و داناي علوم، با اين‌که خودش آزاده‌ي دوران ستم‌شاهي و رزمنده‌ي دوران دفاع مقدس بود، صحبت‌هاي سرکلاس را فقط به مسايل علمي و البته، بيش‌تر زيست‌محيطي اختصاص مي‌داد. حرف‌هايي مي‌زد که براي ما بچه‌ها در آن دوران خيلي عجيب و غريب و تازه بود. مثلاً يادم هست يک روز با ناراحتي از رانندگاني صحبت مي‌کرد که روغن يا بنزين ماشين‌شان روي خاک روان مي‌شود و خاک را خراب مي‌کند. ما بچه‌هاي پاپتي و محرومِ دوران جنگ که صبح تا شب در خاک و خُل مي‌لوليديم، به اين حرف دبيرمان مي‌خنديديم که مگر خاک هم خراب‌شدني است؟ تازه خراب هم بشود، مگر چه مي‌شود؟ دنيا پر از خاک است. اما دبيرمان به اين سؤال‌هاي احمقانه‌ي ما پوزخندي مي‌زد و مي‌گفت: «آيا حيف نيست خاکي که نزديک به يک ميليون سال طول کشيده تا درست شده، حالا يک‌شبه به دست انسان‌هاي نادان، آغشته به روغن، بنزين و گازوييل شود و از بين برود؟»
يا مثلاً‌ روزي ديگر در مورد شکارهاي بي‌مورد و بي‌رويه مي‌گفت. مثالي زد و گفت: «مردم يکي از بنادر استراليا، وقتي ديدند تعداد مرغ‌هاي ماهي‌خوار زياد شده و امکان دارد ازدياد اين مرغ‌ها به کاهش ماهي‌ها بينجامد، تصميم گرفتند تا جايي که مي‌شود اين مرغ‌ها را شکار کنند. آن‌ها به قتل‌عام مرغ‌ها پرداختند؛ اما بعد از مدتي ديدند که تعداد ماهي‌ها هم کم شده. بعدها متوجه شدند که ماهي‌ها از فضولات اين مرغ‌ها استفاده مي‌کنند و کاهش مرغ‌هاي ماهي‌خوار باعث کاهش ماهي‌ها مي‌شود.»
خلاصه اين‌که اين حرف‌ها در آن دوران، براي ما عجيب و خنده‌دار بود؛ اما امروزه که همه‌ي کارشناسان و کارنَشناسان فکر و ذکرشان شده محيط‌زيست و حمايت از حيوانات و هر کس مي‌خواهد ژست روشن‌فکري بگيرد، کمي هم در مورد حقوق حيوانات صحبت مي‌کند يا اين‌که براي بچه‌اش سگ و گربه مي‌خرد تا در خانه نگه‌داري کند، باز هم ما شاهد از بين رفتن محيط‌زيست و حيوانات ارزش‌مند و کمياب هستيم. ظاهراً هر چه علم پيش‌رفت مي‌کند، گوش شنوا کم‌تر مي‌شود. آن زمان‌ها دبير ما مي‌گفت بعضي راننده‌هاي کم‌سواد خاک را خراب مي‌کنند؛ اما الآن مي‌بينيم که مهندس‌هاي باسواد و مديران تحصيل‌کرده، مي‌آيند تپه‌ها را خراب مي‌کنند تا آبشار مصنوعي بسازند يا کوه‌ها را نابود مي‌کنند تا اتوبان درست کنند. خنده‌دارتر از همه اين‌که باغ بزرگ و قديمي شهري را خراب و درختانش را قطع مي‌کنند تا دانشگاه بسازند. آدم نمي‌داند با شنيدن اين واقعه بخندد يا گريه کند. کجايي اي دبير مهربان علوم؟