معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٧
در رثاي حضرت امام حسن مجتبي-عليهالسلام-
مرحوم محمد «شرمي» کاشاني
بازم از لانهي تن، طاير انديشهي من، پر زده در طَرْف چمن، تا که در اوصاف حسن، خوي حسن، بويحسن، روي حسن، موي حسن، شِبل شهنشاه زَمَن، آنکه ز نامش همه را ساخته خوشبوي دهن، ساز کنم ساز سخن، از صفت معرفت و موهبت و ميمنت و منزلتش دم زنم از تهنيتش، يا ز غم تعزيتش، يا شرف و معرفتش، يا کرم و عاطفتش، کاين چه امام است و همام است و چه نام است، که بيحد و مقام است، قدش سرو خرام است، رخش ماه تمام است، به هر بزم نظام است، به هر رزم حسام است، همين دُر کلام است، که او نعمت عام است، به عالي و به داني و به جن و ملک و بر بشر و آنچه که دارندهي روح و نفس و جان و تن و ناطق و صامت بود از کون و مکان بارخدا را. جگرگوشهي زهرا، گل گلشن طاها.
***
اي دريغ از ستم کينهي گردون که به تدبير و حِيَل در همه دوران، صفت دشمنياش از همه بيش است به خوبان و بزرگان و سترگان و دليران و اميران و شجاعان و نجيبان و اصيلان و کريمان و رحيمان و سر اينکه در آنهاست همه جمع صفات حسنه ليک عجب در همه اوقات به هر دوره و هر عصر و زمان سخت گرفتار بليات و دچار ستم طايفهي جاني و ناپاک سيهدل، همه سوي ره باطل، همه خونخواره و کاهل، همه محروم ز حاصل، همه با کفر مقابل، همه از آتيه غافل، همه غداره و جاهل، پسر فاطمه را با همه اوصاف پسنديده به دست زن قطامهي پتيارهي خونخوارهي مشئومهي غدارهي غافل ز خدا، بدرگ و بدکيش، بهعنوان زن خويش، بدون غم و تشويش، تو اي چرخ بکشتيش، بدان حيله که در دهر ستمپيشهي جرارهي بيعاطفتي بدتر از آن جعده نيامد و نيايد که حسن را ز پي وعدهي پرشوم معاويهي سگباز ورقباز لعين، ظالم لامذهب بيدين جفاگستر و پرسينه ز کين، قاتل برجستهترين، نابغه و نادرهي عصر و زمان، بر همهي خلق جهان، از اثر سَم شرربار به جانش بفشانيد و به خونش بکشانيد و به مرگش بنشانيد زنان حرم محترم آل عبا را. جگرگوشهي زهرا، گل گلشن طاها.
***
آه کان زهْر ستم بر جگر سبط پيمبر، خلف حيدر صفدر، پسر ساقي کوثر، گل زهراي مطهر، حسن آن حجت داور، دوم آيينهي مظهر، سومين ناطق منبر، مه افلاک سراسر، خور تابان فلکفر، دُر پرمعني و گوهر، به همه خلق مسخر، به کف قوم ستمگر، جگرش گشت پرآذر، کبدش سوخت ز اخگر، رخ چون لالهي احمر، شد از آن زهر چو اخضر، که در افتاد به بستر، به فغان گفت به خواهر، که اَيا زينبم اين لحظه بياور، به برم طشتي و بنگر، که چهها بر سرم آمد ز يکي شربت آب اين همه سوزندگي و تندي و تيزي که جگر در بر من خون شد و از حنجر من يکسره بيرون شد و بيتاب و توانم بنمود و رمقم هيچ دگر نيست به اعضا و نمانده به تنم طاقت و نيرو، ز کفم قدرت از آن سو، به يَدَم قوت بازو، فتدم لرزه به زانو، نبود در همهي اسکلتم جاني و در هيکل وارستهي برجسته و دلخسته و دست از همه جا شسته، همي بار سفر بسته و با يک دل بشکسته، روم جانب جد و پدر و مادر و ديدار نمايم همه احباب به آوازه و بدرود وداع از دل پردرد کنم دار فنا را. جگرگوشهي زهرا، گل گلشن طاها.
***
زينب آن خواهر دلخسته چو اين واقعه بشنيد ز گفتار حسن، گشت دلش پر ز محن، دهر شدش بيت حزن، گفت که اي خسرو من، در تو چه حال است، که دل پر ز ملال است، تو را ضيق مجال است، نه هنگام زوال است، که بردي ز دلم تاب و توان، زين سخنان، آتشم افتاد به جان، گفت و کشيد آه و فغان، اشک غمش گشت روان، مويکنان مويهکنان، گشت بدان سوي روان، نزد حسين بن علي نعرهزنان، تا به سر بستر آن، وه که شه کون و مکان، خورد از آن ناله تکان، گفت که ايجان اخا خيز ز جا بين که چه آمد به سر پادشه هر دو سرا، قاعدهي علم و عطا، زادهي زهرا، حسن آن حجت کبري، شرف يثرب و بطحا، پسر آدم و حوا، پدر ملت دنيا و شفيع صف عقبي که درافتاد ز پا سخت به بستر ز جگر نالهي آذر به الم ديده ز خون تر که فغان ميکشد از سينهي بيکينهي سوزان، شررش بر دل بريان، که مرا عمر به پايان، شد و زهرم به دل آتش زد و در جان و تن خستهام افروخت عدو زهر جفا را. جگرگوشهي زهرا، گل گلشن طاها.