معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٤
زنده باد زباله
سحری محمدمهدی
نگاهي به فيلم «نارنجيپوش» اثر «داريوش مهرجويي»
داستان فيلم «نارنجيپوش» داستان زبالههايي است که آنها را زياد در اطرافمان ميبينيم و خواهيم ديد و بهعنوان بچهداستاني که در دل داستان اصلي پنهانشدهي زندگي جواني (حامد آبان) به همراه پسرش را دنبال ميکنيم که به خاطر دلايل شخصي و پزشکي، نميخواهند به همراه همسر خانواده که نابغهي رياضي است و در يکي از دانشگاههاي اروپايي تحصيل ميکند، زندگي کنند. آنها بعد از مدت کوتاهي به ايران برميگردند و دو نفري به زندگي خود ادامه ميدهند.
معلم سر خانه، کتابي را در منزل آنها جا ميگذارد. صحنهي رمانتيک (شبيه فيلمهاي هندي) مطالعهي کتاب توسط حامد، باعث ايجاد يک تغيير و تحول عظيم در زندگي او ميشود. انزجار او از زبالههايي که در اطراف خود ميبيند و تلاش براي حذف آنها و تميز کردن دور و برش از دغدغههاي اصلي او تا پايان اين بچهداستان ميشود!
مطالعهي اين چند صفحه از کتاب، چنان حامد را متحول ميکند که به ياد دوران کودکياش ميافتد. زماني که دوست داشت همانند رفتگر محلهاش، فيشفيشکنان کوچهها و خيابانها را با جارو تميز کند.
در عين ناباوري اطرافيان، او ميخواهد به استخدام شهرداري دربيايد و بعد از انجام همهي مقدمات نه چندان آسان، به افتخار رفتگري نايل ميآيد. اين خبر که يک ليسانسهي عکاسي به استخدام شهرداري درآمده و ميخواهد کوچه و خيابانها را جارو کند، سوژهي خوبي براي روزنامهها و سايتهاي مختلف است که از آن خبرسازي کنند. معروف شدن او در جامعه در شکل و شمايل يک رفتگر، بالاخص اينکه او يکبار پسرش را نيز به همراه خود به سر کار برده و روزنامهها آن خبر را نيز بهطور فراگير پخش ميکنند، باعث ميشود ليلا که در آن سوي دنيا مشغول تحصيل است، از اين جريان باخبر شده و نگراني از آيندهي پسرش، انگيزهي خوبي ميشود که به ايران بيايد تا پسرش را با خود ببرد. مقاومت حامد در اينکه ايران را ترک نخواهد کرد، زمينهاي ميشود تا ليلا به کمک وکيلش شکايتي تنظيم کند تا بتواند فرزندش را به خارج ببرد؛ اما اين موضوع هم، در دادگاه به نفع ليلا خاتمه نمييابد و اجازهي سرپرستي را به مادر نميدهند.
ليلا که خود را شکستخوردهي اين ماجرا ميداند، از حامد ميخواهد تا روزهاي آخري که در ايران است اجازه دهد با پسرشان براي تفريح به کيش بروند. او هم اجازه ميدهد. بعد از رفتن آنها به مسافرت، تصور اين موضوع که آنها (مادر و فرزند) ميتوانند از منطقهي آزاد به راحتي از ايران خارج شوند، حامد را دچار نگراني شديد ميکند، طوري که کار او به بيمارستان کشيده ميشود. خبر اين موضوع به روزنامهها هم کشيده ميشود.
مردم و همکاران شهرداري، براي ديدن او در بيمارستاني که در آن بستري است تجمع ميکنند. عيادت شهردار از حامد هم در جاي خود جالب توجه است. اوج شعارهاي فيلم در اين ديدار و سخنرانياش در بين مردم به گوش ميرسد.
در بين اين هياهوست که ليلا به همراه پسرش برميگردند و جمع سهنفري خود را تشکيل ميدهند و دغدغهها پايان مييابد؛ اما هنوز زبالهها هستند!
اين فيلم در کارنامهي آقاي مهرجويي نميتواند نمرهي خيلي بالايي بگيرد. هيچ کدام از شخصيتها و اتفاقهايي که در روند فيلم ميبينيم و با آن جلو ميرويم، پخته نشدهاند. همانطور که اشاره شد، اين شخصيت اصلي «زبالهها» است که بقيهي شخصيتها را به دنبال خود ميکشد. گويا شخصيتهاي فرعي در فيلم، هيچ ارادهاي از خود ندارند و فقط آمدهاند تا اين فيلم مستندگونه به پايان برسد. داستانهاي اصلي اين فيلم مستندگونه عبارتاند از: روند استخدام افراد در شهرداري بهعنوان رفتگر، چگونگي تقسيم کار و فعاليتهاي رفتگران در شهر بزرگي مانند تهران، مراحل جمعآوري زبالهها و بازيافت آنها در بيرون شهر و... که با نقشآفريني شهردار شهر در عيادت از زيرمجموعهي خود تکميل ميشود!
هر چهقدر هم «حامد بهداد» در نقش حامد، از آن شلوغکاري هميشگياش استفاده ميکند، باز هم نميتواند ضعف داستانگويي و منطق فيلم را کم کند. شايد به نوعي مشکل کار، همين بازي حامد بهداد باشد که انتظار بيننده را قبل از ديدن فيلم بالا ميبرد و در پايان فيلم، دست بيننده را خالي ميگذارد.
مشکل ديگر فيلم، ذوقزدگي کاذبي است که در حواشي فيلم ايجاد شده؛ بهگونهاي که اين امر در هيأت داوران جشنواره هم رسوخ کرده! اين هيجان کاذب، به مانند صحنههاي ذوقزدگي خانم طباطبايي و همکاران او در فيلم است. آنها که يک عکاس و همکار خود را در لباس رفتگر ميبينند، ديگر کارهاي معمول خود را تعطيل ميکنند و با ماشينهاي مختلف به دنبال عکس گرفتن و خبر جمع کردن از او و پخش آن در سايتها و روزنامههاي خود هستند؛ گويا در جامعه، خبر مهم ديگري وجود ندارد.
شايد به يکباره کانديدا کردن اين فيلم در جشنواره، در جنبههاي مختلف هم شبيه همين ذوقزدگي نمايش داده شده در فيلم باشد. اگر ذهنيت بيننده را قبل از ديدن يک فيلم، آنقدر بالا ببريم که نتوانيم بعد از ديدن فيلم آن توقع را برآورده کنيم، اين موضوع ميتواند براي ارزشگذاري فيلم، تلاش کارگردان و قضاوت داوران جشنواره ضربهي مهلکي باشد و همهي آنها را زير سؤال ببرد. چرا که از قديم شنيدهايم: مُشک آن است که خود ببويد نه آنکه عطار بگويد!
در پايان، بد نيست از اثر اعجابانگيز زباله هم بگوييم. سوژهاي که ذهن نويسنده و کارگردان بزرگ را قلقلک ميدهد. آنها مينويسند و کارگرداني ميکنند و شهرداري هم برايش پول ميدهد. بزرگترين جشنوارهي سينمايي ايران هم با ديدن اين فيلم و سوژه، ذوقزده ميشود و ميخواهد همهي جايزههايش را دودستي به آن تقديم کند. کلي تبليغات هم قبل و بعد از اکران آن ميبينيم و ميشنويم. چهقدر آدمهاي معروف، مردم را به ديدن اين فيلم تشويق ميکنند و خيلي از ما به ديدن آن ميرويم و با اين گراني بليط سينماها، چهقدر پول خرج ميکنيم که چه شود؟ قرار است زباله ببينيم! زبالهاي که بوده و هست و خواهد بود. همين دور و بر خودمان اگر خوب نگاه کنيم و خوب بو بکشيم.
پس بايد گفت: «زنده باد زباله!» با اين همه قدرتش.