معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٧
روزنوشت
هدایتی ابوذر
٦ مرداد ٩١
بابام زنگ زد و با صداي بغضآلود از دست مادرم گِله کرد. مادرم چند سالي است که مرحوم شده. گفتم: «باباجان! مادر که خيلي وقت است از دنيا رفته.» سرم داد کشيد: «ميدانم بچه! آلزايمر که نگرفتم.» پرسيدم: «پس چرا از دست مادر دلتان پر است؟» گفت: «ديروز رفتم با ذوق و شوق، تو اين گراني و با اين حقوق چندرغازِ بازنشستگيام، برايش دوتا شاخهگل خريدم و تو اين گرما، با واحد رفتم سر خاکش و سنگ قبرش را شستم و گل روي قبرش گذاشتم.» گفتم: «واقعاً؟ چهکار خوبي کرديد. کاش ميگفتيد ما هم ميآمديم، دستهجمعي ميرفتيم!» زد تو پرم و گفت: «احساساتي نشو. همين قدر که من گوشهايم دراز شد، بس است.» بعد هم آهي کشيد و گفت: «حالا ديشب، هنوز سرم را روي بالش نگذاشته بودم، يک کاره مادرت آمد تو خوابم. حالا بگو با چي آمده بود؟» گفتم: «حتماً با همان لباس عروسياش.» بابام گفت: «تو ديگر چه خوشخيالي! با دوتا شاخهگلي که سر قبرش برده بودم، آمده بود به خوابم. گلها را انداخت جلوي پايم و بلند بلند گفت: «فقط همين؟» ميبيني بابا، هنوز هم مادرت پرتوقع است. عزراييل هم نتوانست اين زن را درست کند.»
٨ مرداد ٩١
پسرم آمد سراغم و گفت: «بابا! براي روز تولدِ مامان چي بخرم؟» دست کشيدم روي سر پسرم و با حرص گفتم: «باباجان! قربان آن دلت بروم که براي همه دل ميسوزاني، جز باباي زحمتکشت؛ مامان که از تو توقعي ندارد.» پسرم اخم کرد و گفت: «بابا! مامان از شما که توقع دارد. اگر من چيزي برايش نخرم، خب ميفهمد شما به من پول ندادي که براي روز تولدش چيزي بخرم.»
١٥ مرداد ٩١
از تلويزيون به من زنگ زدند و گفتند: «از شبکهي جوان با شما تماس ميگيريم.» اولش شوکه شدم. فکر کردم مرا با کس ديگري عوضي گرفتند. بعدش که اسم و رسمم را گفتند، فهميدم نه بابا، واقعاً با خودِ خودم کار دارند. ديگر نتوانستم قدم از قدم بردارم. وسط پيادهرو، ناغافل ميخ شدم. خوشحال بودم از اينکه با وجود موهايم که با هم مسابقه گذاشته بودند که تندتند سفيد شوند، ولي هنوز مردم عاقلي پيدا ميشوند که مرا جوان حساب کنند. گفتند: «لطفاً به همراه همسرتان تشريف بياوريد.» با اين دعوت تاريخي، زنم ميتوانست قدر مرا بداند و به من ببالد و براي چند روز هم که شده، کمتر سرکوفت بزند که چرا اينقدر مثل لاکپشت سر تو لاکت ميبري و براي چند ساعت هم که شده، جلو فاميلش، به شغلم افتخار کند و کمتر جلوي من به پسرم بگويد که خوب درستهايت را بخوان، تا مثل بابايت نويسنده نشوي. گفتند: «شما و خانمتان، مهمان ويژهي برنامهي ما هستيد.» ديگر نتوانستم طاقت بياورم، لنگم را هوا کردم و گذاشتم رو ابرها. رفتم آن بالا بالاها. موبايل روي گوشم بود، ولي نميدانم چرا ديگر صداي طرف را نميشنيدم. به اين فکر کردم که واي خداي من، شايد رفتن به تلويزيون براي زنم جرقهاي باشد و يکبار براي هميشه، به کتاب و فرهنگ و نويسندگي، علاقهمند شود و کمتر به چيزهاي سطحي توجه کند. وقتي گفتند: «برنامهيمان دربارهي مرداني است که توانستند از دامن زنانشان به معراج بروند»، پايم روي ابرها سُر خورد و افتادم توي پيادهرو، جلوي پاي رهگذرها که با عجله داشتند از روي من رد ميشدند.
٢٨ مرداد ٩١
امروز رفتم به صندوقچهام سر بزنم. هر از گاه اين کار را ميکنم و هر بار به حس تازهاي ميرسم. توي صندوقچه¬ام پر از خاطره است. از تيلههايي که از غلام دزديدم تا تو بازي بيتيله بماند و از من نبرد تا نقاشيهاي قشنگ همکلاسيهايم، که چون نميتوانستم مثل آنها نقاشي بکشم، يواشکي از دفترشان پاره ميکردم و پيش خودم نگه ميداشتم. از صد تا چوب سيگار بابابزرگ، که از او کِش رفتم، به اين هوا که بيچوب سيگار بماند و ديگر سيگار نکشد و بيشتر زنده بماند؛ چون هميشه مادربزرگ ميگفت: «اين همه سيگار ميکشي، آخرش فداي سرم ميشوي، مَرد!» تا قوطياي که مگسها را توي آن زنداني ميکردم تا ديگر نتوانند پرواز کنند و بگذارند تابستان، راحت تا لنگ ظهر بخوابم.
بين اين همه اشياي عتيقه، که هيچ کدامشان مرا گرفتار عذاب وجدان نکردند، به کاغذ رنگ و رو رفتهاي رسيدم که چهار ستون بدنم را لرزاند و از خودم شرمنده شدم که چه جوري خودم را پيش آيندهام ذليل کردم. اولين نامهاي که براي همسرم- در دوران نامزدي- نوشتم، اين جوري شروع شده است: «آه آه آه! من اگر به تو نرسم، روز و شب، وقت و بيوقت، مينويسم آه. من اولين و آخرين نويسندهاي خواهم بود که جز آه، کلمهي ديگري بلد نيستم بنويسم. من از فرهنگ لغاتم، همهي کلمهها را پاک کرده و تنها واژهي سوزناک آه را ثبت ميکنم. پس باز، آه آه آه، و قسم به اين آه عاشقانه، که تو از مادر برايم مهربانتر، از خواهر برايم گرانبهاتر و از جفت مادربزرگهايم برايم عزيزتري.»