معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥

خانه‌ي آقامهدي، قطعه‌اي از بهشت براي جان‌هاي خسته‌ي ما
هاشمی سید سعید


«آقامهدي» يک کارگر معمولي بود که صبح تا شب زحمت مي‌کشيد و کار مي‌کرد تا خرج اداره‌ي زندگي خود و خانواده‌اش را دربياورد. جمعيت خانواده‌ي او زياد نبود. خودش بود و همسرش؛ با اين حال، درآمد اندکي که از کار پرزحمت کارگري حاصلش مي‌شد، کفاف زندگي پرخرج و مخارج امروزي را نمي‌داد؛ به‌خصوص که آقامهدي مستأجر هم بود و قسمت زيادي از همان درآمد اندک، نصيب صاحب‌خانه مي‌شد. اين بود که آقامهدي تصميم گرفت هر طور شده خانه‌دار شود؛ اما مگر خريد خانه به همين راحتي بود؟ مگر با درآمد کارگري مي‌شد خانه خريد؟ آقامهدي و همسرش با کمي قناعت و برنامه‌ريزي، توانستند پس‌انداز اندکي جمع و جور کنند؛ اما با آن پول اندک نمي‌شد خانه‌اي خريد؛ حتي يک زمين مناسب هم نمي‌شد تهيه کرد. آقامهدي، براي اين‌که هم از اجاره‌نشيني راحت شود و هم آن پس‌انداز اندکش از بين نرود، زمين بسيار کوچکي در يکي از محله‌هاي محروم قم به نام «قلعه‌کامکار» ‌خريد. زميني که او خريده بود ٣٦ متر بود؛ يعني ٣ متر در ١٢ متر. آن هم در قسمت منتهي‌اليه قلعه‌کامکار؛ يعني جايي که تقريباً حومه ناميده مي‌شد. باورتان مي‌شود؟ يک زمين ٣٦ متري در اطراف قم؛ يعني در منطقه‌اي که تا حول و حوش دويست‌- سيصد متري‌اش، هيچ خانه و ساختماني ديده نمي‌شد. بيابان و باد. يک طرفش اتوبان بود و طرف ديگرش مزرعه‌اي بزرگ و سرسبز. هيچ‌کس باور نمي‌کرد که آقامهدي تصميم داشته باشد در چنان منطقه و متراژي زندگي کند؛ يعني عملاً غيرممکن بود. جايي که هيچ همسايه‌اي نباشد و آب، برق و گازي هم وجود نداشته باشد؛ اما آقامهدي و همسرش تصميم خود را گرفته بودند. يک روز عصر، آقامهدي مقداري آجر و تيرآهن در زمينش خالي کرد و شروع به ساخت خانه کرد. اقوام، آشنايان و دوستان با ديدن تلاش و اراده‌ي آقامهدي تصميم به کمک به او در ساخت خانه گرفتند. همه سرِ آن زمين رفتند و هر طور که مي‌توانستند کمکش کردند. يکي آجر بالا مي‌انداخت، يکي که آهنگر بود، تيرآهن‌ها را جوش مي‌داد، يکي ملات درست مي‌کرد، يکي آجرها را روي هم مي‌چيد و...
اراده‌ي محکم آقامهدي و حمايت‌ها و تشويق‌هاي همسرش، باعث شد تا آقامهدي و دوستان و آشنايان، شب‌ها هم سرِ‌ زمين کار کنند. اين بود که خانه‌ي کوچک و نقلي آقامهدي خيلي زود آماده شد. من که وصف خانه و محله‌ي آقامهدي را شنيده بودم، تصميم گرفتم يک روز به خانه‌اش بروم. اولين‌بار که خانه‌اش را ديدم، يکي از شب‌هاي خنک پاييزي بود. توي آن بيابان خشک و خالي، آقامهدي و همسرش در آن خانه‌ي کوچک مشغول رتق و فتق خرده‌کاري‌هاي بنايي بودند. آقامهدي داشت درِ خانه را رنگ مي‌زد و همسرش هم براي او چايي درست کرده بود و منتظر بود که او در آن انتهاي شب، دست از کار بکشد، برود چايي بخورد و خستگي‌اش را در کند.
خانه‌اش را ديدم؛ خانه‌ا‌ي بسيار کوچک. مگر از يک زمين ٣٦ متري چه انتظاري مي‌توان داشت؟ اما عقل آقامهدي و آشنايان کار کرده بود. آن‌ها از همان زمين ٣٦ متري يک خانه‌ي دوبلکس جمع و جور، داراي يک اتاق کوچک، يک آشپزخانه‌ي نقلي و يک هال درآورده بودند. برق خانه را از يکي از همسايه‌هايي که فاصله‌ي طولاني با او داشت گرفته بود. آبش هم از منابع آب شيريني که در خيابان‌هاي قم به صورت لوله‌کشي در اختيار شهروندان است، تأمين مي‌شد. روزي يک بار مي‌رفت چند دبه آب مي‌آورد. به جاي گاز هم از نفت استفاده مي‌کرد. يک بخاري نفتي يُغور و قديمي توي هالش گذاشته بود که خانه را حسابي گرم و زندگي‌بخش کرده بود.
آن خانه‌ي کوچک، گرم و زيبا در نظر من بسيار جالب آمد. هر دو‌- سه هفته يک‌بار دست اهل و عيال را مي‌گرفتم و براي فرار از سر و صدا و دود و تفاله‌ي شهر به خانه‌ي آرام و بهشتيِ او مي‌رفتيم. گفتم بهشتي. بله! آن خانه براي من واقعاً تکه‌اي از بهشت بود. آرام و بي‌سروصدا، کنار مزرعه‌اي سرسبز و بزرگ؛ نه خانه‌اي ديگر، نه مغازه‌اي، نه جاده‌اي، نه راه آسفالته‌اي، نه ماشيني، نه بوقي، نه دودي و نه...
وقتي وارد خانه‌ي او مي‌شديم، انگار تا شب از دنيا و سختي‌هاي دنيا دور بوديم.
صبح زود به خانه‌اش مي‌رفتيم و تا وارد مي‌شديم، آقامهدي در بيرون از خانه با چند تا آجر، منقلي درست مي‌کرد و بساط ديزي را راه مي‌انداخت. ظهر که مي‌شد، ديزي خوشمزه را توي سايه‌اي بيرون خانه، يا روي بام باصفاي آن مي‌خورديم. بعدازظهرها، مثل خرگوش رها مي‌شديم توي آن محوطه. قدم مي‌زديم، مي‌دويديم، مي‌خنديديم و لذت مي‌برديم.
وصف خانه‌ي آقامهدي به گوش همه‌ي آشنايان رسيد و آشنايان در روزهاي تعطيل و حتي غيرتعطيل سري به آن خانه مي‌زدند. آقامهدي و همسرش هم انصافاً زحمت مي‌کشيدند و مهمانداري مي‌کردند. کارِ ما از مهماني گذشته بود و ديگر خودمان را صاحب‌خانه مي‌دانستيم. بعضي روزها حتي آشنايان با هم قرار مي‌گذاشتند تا در آن خانه جمع شوند. مثلاً روزهاي سيزده‌به‌در، در خانه‌ي آقامهدي غوغا بود. خانه‌ي آقامهدي، بهانه‌اي بود تا آشنايان هر چند وقت يک‌بار هم‌ديگر را ببينند. ساعاتي که در آن خانه بوديم، لذت‌بخش‌ترين ساعات زندگي‌مان بود؛ مخصوصاً براي فرزندان‌مان.
کم‌کم آقامهدي پولي فراهم کرد. آن خانه را هم فروخت و پولش را روي پس‌اندازش گذاشت و خانه‌ي بزرگ‌تري در محدوده‌ي شهري فراهم کرد. با کوچ آقامهدي از آن خانه‌ي اثيري، رفت و آمد آشنايان به منزل او کم شد و طبيعتاً ديدار آشنايان کم‌تر.
***
چند روز پيش، داشتم اطراف محله‌ي «قلعه‌کامکار» را گز مي‌کردم. به سرم زد که سري به آن خانه بزنم. رفتم و واي... چه ديدم؟ خانه‌هاي کوچک و بزرگ و بدقواره، دور خانه‌ي آقامهدي را گرفته بودند. يک آموزشگاه گنده و بدترکيب، درست در کنار خانه‌ي آقامهدي روييده بود. از آن مزرعه‌ي بزرگ و سبز هم خبري نبود. جلوي هر خانه‌اي هم يکي‌- دو تا ماشين پارک شده بود و من ياد روزهاي خوش گذشته افتادم.
***
اگر يک روز گذرتان به آن منطقه افتاد و ديديد يک نويسنده‌ي زِپِرتي دارد توي کوچه پس کوچه‌هاي آن منطقه مي‌گردد و هي ساختمان‌ها را نگاه مي‌کند و هي سرش را مي‌خاراند، تعجب نکنيد. دلش تنگ است، دارد دنبال قطعه‌اي از بهشتش مي‌گردد که در آن حوالي گم کرده است.