معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٦
چرخنامه
عابدینی عدالت
قسمت هشتم
فسا به سروستان و شيراز
شهر فسا در ميانهي کوههاي نسبتاً بلند قرار گرفته است. در مسير حرکتم به شيراز، سمت راست جاده درختان مرکبات است و سمت چپ درختان زيتون.
به علت مسافت کمي که تا مقصد بعدي يعني «سروستان» دارم با سرعت کم حرکت ميکنم؛ اما در ٣٥ کيلومتري سروستان، ابر سياه جاي آسمان آبي را ميگيرد و بادي شديد شروع به وزيدن ميکند. حرکتم کند ميشود. باد تکانهاي شديدي به دوچرخه ميدهد. به ناچار کنار جاده ميروم تا هم کمي انرژي گرفته باشم و هم از وزش باد کاسته شود. شانس آوردم که در آن وضعيت باران نباريد!
به منطقهي «ميان جنگل» ميرسم که سرشار از درختان بادام است؛ اما در حال حاضر زمان شکوفه زدن اين درختان است و چشمانداز زيبايي پديد آمده است. مردم زيادي براي اتراق و تفريح به اين منطقه آمدهاند.
حرکت ميکنم. باد همچنان مخالف است. به سرازيري ميرسم. دوچرخه سرعت ميگيرد. جاده به علت تعميرات، شانه ندارد. بايد بيشتر احتياط کنم. محکم فرمان دوچرخه را چسبيدهام. همچنان که با سرعت حرکت ميکنم، در قسمتي از جاده شن ريختهشده در کف جاده باعث ميشود که لحظهاي دوچرخه به چپ و راست برود. به سختي ميتوانم تعادل خود را حفظ کنم.
به شهرستان سروستان ميرسم که سروهاي سر به فلک کشيده، نماد آن هستند. به سرم ميزند که به فرمانداري بروم. شايد موافقت کنند و محلي براي اسکانم بدهند؛ اما وقتي داخل شهر شده و ساختمان آموزش و پرورش را ميبينم از اين تصميم منصرف ميشوم. به آنجا ميروم و زنگ را ميزنم. سرايدار از پشت آيفون ميگويد که هنگام ظهر پذيرش مسافر نداريم! هر چه به وي توضيح ميدهم که دوچرخهسوار هستم و خسته و تا بعد از ظهر نميتوانم منتظر بمانم، قبول نميکند!
با نااميدي ميپرسم که فرمانداري کجاست؟ پاسخ ميدهد چند ساختمان پايينتر است. به سمت فرمانداري ميروم. فقط چند سرباز نگهبان را ميبينم. به يکي از آنها ميگويم ميخواهم با يکي از مسئولين آنجا صحبت کنم. ميگويد کسي نيست! ولي با تلفن شمارهي يکي از آنها را ميگيرد و من با وي صحبت ميکنم. وقتي صحبتهايم را ميشنود، سريعاً يک نفر را ميفرستد و سوييتي را در همان فرمانداري با تمام امکانات در اختيارم قرار ميدهد. اين يکي ديگر اصلاً باورکردني نبود!
به سوييت که ميرسم، حس ميکنم چهقدر دلتنگم. دلتنگ همه چيز! براي يخچال؛ براي يک ليوان آب خنک؛ براي خوابيدن راحت روي تشک؛ براي دم کردن يک چايي روي اجاق گاز.
چهقدر خوب است که گاهي اوقات دلتنگ شويم. دلتنگ هر آنچه که داريم و قدرشان را نميدانيم. دلتنگ آنچه که بايد ببينيمشان، ولي نميبينيم. دلتنگ دوستان، نزديکان، اطرافيان و هر آنچه که داريم.
***
شب استراحت ميکنم و صبح ديروقت از خواب برميخيزم و به سمت شيراز حرکت ميکنم. پس از طي مسافتي به کمپ هلال احمر ميرسم. با چند نفر از نيروهاي آنجا دوست ميشوم. در طول اين سفر، نيروهاي هلال احمر همکاري بسيار خوبي با من داشتند.
درياچهي نمک «مهارلو» در مسير راهم است؛ درياچهاي که چند سالي است بسيار کمآب شده است.
در اطراف آن، درختان بسياري را ميبينم که به علت خشکسالي قطع شدهاند. صحنهي درختان قطعشده يکي از بدترين صحنههايي است که اصلاً دوست ندارم ببينم.
شبهنگام به شيراز ميرسم. به علت شلوغي شهر و مشکلات معمول در شهرهاي بزرگ نميخواهم وارد اين شهر شوم؛ اما چون ديروقت است از اين تصميم منصرف ميشوم.
از کنار حافظيه رد ميشوم. خيل جمعيت غلغله ميکند. ديدن اين جمعيت زياد، خوشايندم نيست؛ حتي اگر مقبرهي شاعر محبوبم حافظ در آنجا باشد. نميدانم چند درصد از مردمي که اينجا آمدهاند، از شعر حافظ شناخت دارند! ارزش شعر حافظ برايم بيش از مقبرهاش است.
به ستاد اسکان ميروم. با رييس آنجا صحبت ميکنم تا محلي را براي اسکان در اختيارم قرار دهد. از مجرد يا متأهلبودنم سؤال ميکند و تا ميشنود مجرد هستم ميگويد: «براي مجردان معذوريم!» آنقدر از اين گفتهاش عصباني ميشوم که فقط به وي ميگويم: «دفعهي بعد خاطرم باشه همسرانم را هم با خودم بيارم.» او و تعدادي از همکارانش ميزنند زير خنده و ميگويد: «کار درست همينه! تنها جايي که زن برات کاربرد داره همينجاست.» آنقدر خستهام که اصلاً حوصلهي جواب دادن به او را ندارم. برميگردم که بروم، صدايم ميکند و ميگويد: «معاون ادارهي تربيتبدني استان در اتاق بغلي است. ميتوني براي اسکان با اون صحبت کني.» نميدانم چرا اين موضوع را از اول نگفت!
معاون ادارهي تربيتبدني مرد مسن و جاافتادهاي است. به شدت پيگير محلي براي اسکانم ميشود. بالأخره با تماسهاي متعدد يک سالن ورزشي را برايم معرفي ميکند.
به سمت ورزشگاه حرکت ميکنم. در ورزشگاه جمعيت زيادي از مسافران در داخل سالن چادر زدهاند. محلي را با دريافت مبلغي در اختيارم قرار ميدهند!
به آنجا که ميرسم سريعاً چادرم را ميزنم و وسايلم را در داخل آن ميگذارم. سپس براي صرف غذا به بيرون از چادر ميروم.
پس از صرف غذا، به سالن بازميگردم. از بس خستهام بدون اينکه لباسهايم را عوض کنم و يا جورابم را دربيارم به داخل کيسه خواب ميروم. انگار که دو وزنهي سنگين به چشمهايم بسته باشند. لحظهاي هياهوي اطرافيانم را ميشنوم و ديگر هيچ!
مسافت پيموده شده از فسا تا سروستان: ٦٥ کيلومتر
ارتفاع شهر سروستان از سطح دريا: ١٥١٤
مسافت پيمودهشده از سروستان تا شيراز: ١٠٧ کيلومتر
ارتفاع شيراز از سطح دريا: ١٥٠٨ متر