معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٢
پيادهرو
هدایتی ابوذر
بايد که ز دوست، يادِ بسيار کنيد
شبي طبق معمول هر شب، نشسته بوديم با همسرمان، روبهروي تلويزيون. همسرمان غرق در تلويزيون بود و ما غرق در خودمان. اين شد که کک افتاد به ذهنمان، که حالا که فيلم تلويزيون سرِ همسر ما را گرم کرده و فکش قفل است و زبان به کام گرفته، يک سر برويم به انباري افکارمان بزنيم، ببينيم چه خبر است در اين انباري، ببينيم چه فکرهايي در گذشته داشتيم که به آنها پايبند بوديم و حالا به آنها، بند هم نيستيم، و چه شد که فکرهاي جديد به سراغمان آمد و به زور گرفت جاي فکرهاي قديم را. در گشت و گذار بويم که يکي از فکرهاي قديميمان را ديديم: «ياران به موافقت چو ديدار کنيد/ بايد که ز دوست، يادِ بسيار کنيد».
سري تاب داديم و ياد مرحوم خيام افتاديم و اين شعر نابش و قلب سادهي خودمان، که در جواني به چه چيزهايي دلبسته بوديم و خدايي به اين دلبستگيها هم چهقدر پايبند بوديم.
اين شد که وقتي فيلم تمام شد، به همسرمان گفتيم که اين روزها آدمها شدند مثل درختچههاي کوير، که از هم دورند؛ آنقدر دور که به چشم هم نميآيند. تازه بينشان هم گرد و غبار است؛ جوري که چشم ندارند حتي همديگر را ببينند.
بعد هر دويمان رفتيم تو فکر و لب به دندان گرفتيم و دست زديم روي دستمان و آخ گفتيم و آه کشيديم، که چه بد روزگاري شده است، واويلا. ديگر کسي حاضر نيست به دوستان و آشنايانش هم سر بزند.
اين شد که گفتيم پس بياييم کاري بکنيم کارستان، تا دير نشده. ما افتاديم دنبال برگهي کاغذي و همسرمان هم رفت پي خودکاري. آن وقت مثل بچهمدرسهايها، خم شديم روي زمين و ته خودکار را کرديم توي دهنمان تا بهتر بتوانيم فکر کنيم و کساني را بيابيم که خيلي وقت است که همديگر را نديدهايم. بعد هم اسمشان را نوشتيم. دور و بر هفتاد دوست پيدا کرديم که روزي حال هم را ميپرسيديم و براي هم دردانههاي عالم به حساب ميآمديم. بعد از اينکه اسمها را نوشتيم، گفتيم بياييم اولويتبندي کنيم و هرکس را که خيلي وقت است نديديم، اول بنويسيم. اين کار را هم کرديم. بعد با هم قرار گذاشتيم که هر هفته خانهي يک نفرشان برويم، تا هم روح ما شاد شود و هم روح آنها.
اولين دوستي که رکورد زد، دوست دوران جواني خودم بود که هفت سال بود روي ماه هم را نديده، و بوسه بر اين روي ماه، نزده بوديم؛ حتي همت نميکرديم، دست ببريم به گوشيمان و شمارهي هم را بگيريم و زنگي بزنيم و فوتي براي هم بکنيم که بگوييم، هر چي نباشد، به يادت هستيم؛ حتي پيامکي خالي را هم روانهي گوشي هم نميکرديم. اين شد که گفتيم، پس از همين دوست شروع ميکنيم که اين دوست از باقي دوستهاي ما، مستحقتر است، براي بهجا آوردن ديد و بازديد. خلاصه همان شب پيامکي زديم که ما فرداشب، براي عرض سلام و نشان دادن مراتب ارادتمان، خدمت ميرسيم.
فردا که شد، ما با همسرمان راه افتاديم و رفتيم خانهي دوستمان. هنوز حافظهيمان ياري ميکرد که خانهاش کجاست. حالا اين را داشته باشيد که دوست ما جواب پيامک بينواي ما را هم نداد و ما حتي شک هم نکرديم که چرا جوابمان را نداد. از بس که ذوقزده بوديم، ديگر به اين چيزها فکر نميکرديم.
وقتي به خانهي دوستمان رسيديم، آن هم با دستهگلي رنگارنگ، و زنگ خانهيشان را به صدا درآورديم، ديديم بچهاي آمد دم در. ما هاج و واج بچه را پاييديم. شستمان خبردار شد که در اين مدت، دوستمان بيکار نبوده و پسردار شده. او هم ما را بيهيچ حرفي، راه داد خانه. حالا اين جاي گفتوگوي ما با اين پسربچه را داشته باشيد:
ما: «خب عموجان خوبي؟ اسمت چيه، عزيزم؟»
پسر دوستمان: «پويا»
ما: «بهبه! چه اسم قشنگي! عموجان، بابات کجاست؟»
پويا: «بابا با مامانم دعوا کرد، رفت.»
(ما و همسرمان، به هم زل زديم و لب به دنداني گرفتيم و مانديم که چه بگوييم و چه بپرسيم و چه بکنيم.)
همسر ما: «خب خاله، مامانت کجاست؟»
پويا: «وقتي با بابام دعوا کرد، رفت طبقهي بالا، خونهي همسايهمون. هميشه بعد از دعوا با بابام ميره طبقهي بالا، پيش اعظمخانم ميشينه درددل ميکنه تا سبک شه.»
(ما باز هم ساکت نشستيم و از سر ناچاري با انگشتهايمان بازي کرديم تا فکرمان کار بيفتد، ببينيم چه بايد بکنيم.)
پويا: «عمو... چرا اومديد خونهمون؟»
همسر ما: «ما اومديم حالتون رو بپرسيم. خيلي وقت بود شما رو نديده بوديم؛ براي همين هم دلمون براتون يه ذره شده بود.»
پسر: «خب زنگ ميزديد، حالمون رو ميپرسيديد.»
همسرمان: «خب، دوست داشتيم شما رو از نزديک ببينيم. تلفني که نميشه ديد.»
پسر: «خب عکسمون رو ميذاشتيد جلوتون، وقتي حرف ميزديد با ما، عکسمون رو هم ميديديد.»
ما: (سُقُلمهاي به همسرمان زديم که ادامه ندهد. بعد هم رو کرديم به پسر دوستمان) «عموجون، بابا رفت، نگفت کي ميآد؟»
پويا: «نه، ولي به مامانم گفت ميرم طلاقت ميدم.»
همسر ما: (هول کرد و دستش را برد بالا و زد توي صورتش) «اي واي... چرا؟»
پويا: «براي اينکه مامانم گفت اين دوستهاي آشغالِ تو از توي زندگيمون جمع کن. بابام هم گفت، تو هم خانوادهي آشغالِ تو جمع کن، که هر شب هر شب اينجان.»
همسر ما: «بعد مامانت چي گفت؟»
پويا: «مامانم چيزي نگفت. از بابام پرسيد: خانوادهي من آشغالن؟ بعدم گفت، حالا دوستت که اومد، بهت نشون ميدم. يه آبرويي ازت ميبرم.»
ما (عصباني شده بوديم از دست رفتار زن دوستمان): «خب، پس چرا مامانت نميآد تا آبروي بابات رو ببره؟»
(همسر ما زد به پاي ما که اين چه حرفي است؛ ولي بالأخره ما حرفمان را زده بوديم و اتفاقاً حس هم ميکرديم که خنک شديم.)
پويا: «خب، رفت پيش اعظمخانم ديگه. به من هم گفت وقتي که دوست بابات اومد، راهشون بده.»
همسر ما: «خب، پس برو به مامانت بگو بياد تا ببينمش.»
پويا: «نه، مامانم گفت دوست باباتو که راه دادي، بگو مامان و بابام کجان، ولي نيا سراغ من.»
همسر ما (با کنجکاوي وحشتناکي پرسيد): «وا... خُب چرا؟»
پويا (با بيحوصلگي): «خاله... خب مامانم داره با پايين نيومدن، آبروريزي ميکنه ديگه.»
(من و همسرمان که نااميد شده بوديم، دست برديم که دستهگلمان را برداريم و برويم.)
پويا: «عمو... مگه برا من گل نياورده بودين؟»
ما هم که تو رودربايستي مانديم، يک نگاه به هم انداختيم و دستهگل به آن گندگي را براي بچهي فسقلي دوستمان گذاشتيم و دُممان را گذاشتيم روي کولهمان و تا خودِ خانهيمان، قدمزنان رفتيم و در راه، حتي يک کلمه هم با هم حرف نزديم. وقتي هم که رسيديم خانه، همسرمان اول از همه، رفت سراغ کاغذي که اسم دوستهايمان را روي آن نوشته بوديم. وقتي کاغذ را گرفت دستش، از زور عصبانيت نميدانست که چهجور کاغذ را جر بدهد. جوري کاغذ را ريزريز کرد که ما حتي جرأت نکرديم که بپرسيم: «زن... اين چه کاري است که ميکني؟»